تبليغاتX
شهیدعلی اکبر محمد حسینی

شهیدعلی اکبر محمد حسینی

آثار و زندگی شهید علی اکبر محمد حسینی

زندگینامه و خاطرات سردارشهیدعلی شفیعی

سردار شهید علی شفیعی                              به نام خدای شهیدان

 

 

علی شفیعی در 18 آبان1345 در شهر کرمان و در خانواده ای فقیر پا به عرصه هستی گذاشت . دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذراند .

در این زمان پدر را به خاطر ابتلا به بیماری سرطان از دست داد و در کنار مادر رنجدیده خود با دست و پنجه کردن با فقربه زندگی ادامه داد.

در سال 1356 که یازده سال داشت ، کم و بیش در فعالیتهای انقلابی علیه رژیم مانند پخش

اعلامیه ، نوار و کتابهای امام در مسجد جامع شرکت کرد .

در سال 1357 به دلیل شلوغی اوضاع مملکت ترک تحصیل کرد و فعالیتهای خود را با ورود

به بسیج مسجد گسترش داد .

با شروع جنگ تحمیلی ، همراه با هدایای مردمی که به جبهه فرستاده می شد پا به جبهه گذاشت و کم کم خود جزء رزمندگان اسلام در جبهه حضور پیدا کرد .

در سال 1362 وارد سپاه شد و علاوه بر حضور در عرصه جنگ ، در فعالیتهای سیاسی – مذهبی از جمله شرکت در گروه امر به معروف و نهی از منکر هم شرکت داشت .

با حضور در جنگ با آن سن کم و بروز خصلتهای بارزی چون مدیریت ، تدبیر ، مخلص و عاشق بودن ، شجاعت و روحیه دادن به بچه های رزمنده ، نفوذ کلام و جذابیت و بسیاری از خصلتهای دیگر توانست خیلی زود جزء فرماندهان فعال جبهه جنگ شود .

در عملیات بدر ، والفجر 8 ، کربلای چهار شرکتی فعال و نقش آفرین داشت .

علی سرانجام در عملیات کربلای چهار 5 دی ماه سال 1365 پس از منهدم کردن سنگر دشمن

در حالی که 20 سال سن بیشتر نداشت و تازه چهار ماه از ازدواجش می گذشت در محور عملیاتی جزیره ام الرصاص بر اثر برخورد ترکش خمپاره به بالای ابروی چپش یکی از مسافران آسمان شد .

                   

                                            ******************

 خاطراتی از سردار شهید علی شفیعی 

 

 

اوایل ازدواجمان بود . یک شب از صدای دلنشین قرآن بیدار شدم . نور کم سویی به چشمم خورد .

از خودم پرسیدم : این نور از کجاست ؟ بعد از مدتی متوجه شدم از چراغ قوه ای است که علی روشن کرده

بود تا نماز شب بخواند ، چراغ بزرگتری را روشن نکرده  بود که مبادا من از خواب بیدار شوم .

علی خیلی به من احترام می گذاشت .              

                                                                                        فاطمه کیانی همسر شهید

 

                             *******************

هیچ گاه جنگ و جبهه را رها نکرد و سختیهای آن را با جان و دل پذیرفت . در عملیات والفجر 8 در کارخانه

نمک فاو آنقدر مانده بود که یک لایه نمک بر پوستش نشسته بود و با شوخی به بچه ها می گفت "اگر نمک

می خواهید من دارم "دستی بر موها و صورتش می کشید و نمک می ریخت  ، از بس با آب شور کارخانه

وضو گرفته بود ، تمام دست و صورتش شوره بسته بود .

او با این وضع مشکل هم حاضر نبود وظیفه خود را زیر پا بگذارد و برای آسایش خودش کار جبهه و جنگ

را رها کند .

                                                                              راوی : علی اکبر خوشی همرزم شهید

                        

 

                             *****************************

  

باید از کار او سر در می آوردم . آن شب تا نماز تمام شد ،سریع بلند شدم ولی ازاو خبری نبود زودتر از آنچه

تصور می کردم رفته بود. ، قضیه را باید می فهمیدم کنجکاو شده بودم هنوز صفوف نماز از هم نگسسته بود

که غیبش زد . شب دیگر از راه رسید  نماز و عبادت . مصمم بودم بدانم علی کجا می رود . طوری در

صف نماز قرار گرفتم که جلوی من باشد با سلام نماز بلند شد ، من هم بلند شدم به بیرون از مسجد می رود .

در تاریکی کوچه ای رها می شود و من هم ..... تا به خود می آیم ، بر دوش او یک گونی می بینم از کجا

آورده بود نفهمیدم  کوچه ها را در تاریکی یکی  پس از دیگری طی می کند . هنوز متوجه من نشده بود .

درب اولین منزل ایستاد گره گونی را باز کرد پلاستیکی را کنار در گذاشت چند مرتبه به شدت در را

کوبید و سریع رفت در باز شد زنی پلاستیک کنار در را برداشت به بیرون سرک کشید و برگشت .

من به دنبالش راه افتادم ، دومین منزل ، سومین منزل و ..... وقتی گونی خالی شد من به سرعت به طرف

مسجد حرکت کردم رودتر از او رسیدم منتظرش ماندم ، علی وارد مسجد شد . جلو رفتم ، سلام کردم جواب

داد . گفتم جایی رفته بودی : نه ...

مثل اینکه جایی رفته بودی ؟ با نگاهش مرا به سکوت وا داشت .

من جایی نبودم ، همین اطراف بودم

فایده ای نداشت . به ناچار از او جدا شدم و او را با خدایش تنها گذاشتم . کاری که بعضی شبها تکرار میکرد

می خواست همچنان مخفی بماند .

                                                                                   راوی – مادر شهید علی شفیعی

 

 

  

پدر یکی از بچه بسیجی هایی که تازه به جبهه آمده بود و دیپلم هم داشت و اتفاقا دانشگاه هم قبول شده بود به

اهواز آمده بود که پسرش را به خانه برگرداند .

عصبانی بود اتفاقا علی متوجه شد ، به سراغ پدرش رفت ، او را متقاعد کرد که یک شب آنجا بماند تا پسرش

را برای برگشتن راضی کند . آ ن شب علی با پدر آن بسیجی ساعت ها حرف زد به طوری که روز بعد

نه تنها او مایل به برگرداندن پسرش نبود ، بلکه خودش هم تقاضا کرد در جبهه بماند .

                                                       

                                                                   راوی احمد نخعی همرزم شهید علی شفیعی

   

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 12:5  توسط   |