خاطرات شهید(فتح بستان)2
...... شب عملیات بستان رسید دعای توسل را خواندیم و راه سوسنگرد تا دهلاویه را پیمودیم کوله آرپی جی نداشتم اما با گونی معمولی حمل مهمات می کردم تا به خط رسیدیم عملیات شروع شد و خط دشمن شکسته شد ارتباط بی سیم ما قطع شد و حاج قاسم مجروح شد و فرماندهی بچه ها بدست اکبر محمدحسینی افتاد شب تا کنار پل سایله پیش رفتیم دستور بود که کنار پل پدافند نمائیم آتش عراقیها شروع شد و منطقه را به آتش کشیدند مانیرو نداشتسم شاید حدود ۳۰ نفر بودیم که اکبر دو بیست لیتری آب برای بچه ها آورد به ما فرمان داد که سرتاسر خط پخش شویم و تکبیر بگوییم و تیراندازی نمائیم و نیمه شب که اکبر محمد حسینی به پیش ما آمد من بودم و برادری از سپاه میناب به نام فخّاری و گفت مواظب خط و بچه ها باشید و گفت برای انجام تعویض چند تیربار و درخواست نیرو به سوسنگرد می روم، که من به شوخی گفتم دلم درد می کند که یک سیب به من داد ٬گفتم کجا می روی ٬ گفت اگر وقت باشد باید غسل شهادت کنم که می دانم وقتیکه برگردم شهید می شوم و من برایش گفتم ٬خواب دیدم که یک کارت دعوتنامه بمن دادند که به شما بدهم که اسامی شهداء بود و نام شما هم نوشته بودند گفت می دانم ٬بعد از مدتی پاتک عراقیها شدت گرفت که ما نه مهمات داشتم نه خاکریزی، و عراقیها شروع به پیش روی کردند ناچاراً به زیر پلی که در مجاور پل سایله بود پناهنده شدیم و یکی از بچه ها از پل بیرون آمد که پیشانیش را هدف قرار دادند و برادری از سیرجان فقط یک گلوله آر پی جی داشت که روی جاده نشست و شلیک کرد که به تانک نخورد و آن برادر که سن و سال کمی هم داشت در زیر زنجیرهای تانک بر روی جاده پرس شد.
راوی:رزمنده جانبازمحمددرخشان مهر