تبليغاتX
شهیدعلی اکبر محمد حسینی

شهیدعلی اکبر محمد حسینی

آثار و زندگی شهید علی اکبر محمد حسینی

خاطرات شهید علی اکبر محمد حسینی به روایت عباس میرزایی

"من مرد هستم "

در ۱۲سالگی ترک تحصیل کرد. آن روزها پدرم ناتوان و از کارافتاده شده بود و مادرم سخت کار می کرد

یک روز که برای دیدنشان  به خانه مان رفته  بودم به  او گفتم :

« تو که درس خوان بودی ،چرا درس و تحصیل را رها کردی ؟!»

آه بلندی کشید وبا استواری گفت :

« درست می گویی خواهرم . ولی من نمی توانم بی تفاوت باشم مادرم کار کند وهزینه تحصیل مرا بدهد .»

کمی در حیاط قدم زد بعد ایستاد وادامه داد :

« من یک مرد هستم نمی توانم این چیزها را تحمل کنم .»


"راضی نیستم "

کلاس سوم راهنمایی با او همکلاس بودم هر دو شبانه درس می خواندیم پس از مدتی خیلی با هم صمیمی شدیم .

من کارمند بودم و برای گرفتن مدرک درس می خواندم .وقتی فصل امتحانات از راه رسید گفتم :

« من زبان انگلیسی و دینی وعربی را از روی دست تو می نویسم در عوض تو هم ریاضی را از روی دست من بنویس .»

 

با تعجب نگاهم کرد ،کم کم آثارناراحتی در چهره اش دیده شد ناچارگفتم :

« من فقط برای گرفتن مدرک درس می خوانم تا حقوقم کمی بیشتر شود تو که می دانی .»

با دلخوری گفت :

« از تو انتظار نداشتم ، اگر تقلب کنیم مجبوریم تا آخر متقلب باشیم و من هرگز راضی نیستم .»


" فردای قیامت "

یکی از معلمین مدرسه راهنمایی شبانه معمولا دیرتر از وقت مقرر به کلاس می آمد و چند دقیقه زودتر کلاس را ترک می کرد ،یک روز اکبر به او گفت :

« شما آقا چرا دیر به کلاس می آئید و زود می روید چرا وقت ما را تلف می کنید؟»

معلم پاسخ داد :

« ماشینم پنچر شد .»

اکبر پرسید : « ماشین شما هر روز پنچر می شود ؟»

معلم سکوت کرد ، اکبر گفت :

« حقوق شما حلال نیست چون به وظیفه خودتان عمل نمی کنید ، از این گذشته وقت ما را ضایع می کنید.»

معلم گفت : « حالا شما تصور کنید اینطور باشد .»

اکبر محترمانه و به آرامی پرسید :

« فردای قیامت جواب ما دانش آموزان را چگونه می دهید ؟ »

معلم به فکر فرو رفت وپس از مدتی با شرمندگی گفت :

« چشم ،از حالا رعایت می کنم .»

وبعد از آن چند دقیقه زودتر می آمد وچند دقیقه دیرتر کلاس را ترک می کرد .

« مواظب هستم »

قبل از پیروزی انقلاب اسلامی یک شب سرد زمستانی منزل ایشان مهمان بودم اواسط شب اکبر از اتاق بیرون رفت .هر چه انتظار کشیدم مراجعت نکرد .

آهسته به حیاط آمدم ، برق اتاق گوشه حیاط روشن بود ،خودم را پشت در رساندم و ناگهان در را باز کردم .

به دیوار اتاق تکیه داده بود و به سخنانی که از ضبط  صوت پخش می شد گوش می داد ،همینکه چشمش به من افتاد ضبط را خاموش کرد پرسیدم :

« چکار می کردی ؟!»

ابتدا حرفی نزد ، سعی کرد با سخنان متفرقه مرا منصرف کند ولی وقتی اصرار کردم گفت :

« من به شما اعتماد دارم . بنشین و گوش کن .»

ضبط صوت را روشن کرد ، یکی از آقایان روحانیون علیه رژیم سلطنتی صحبت می کرد با نگرانی گفتم :

« می دانید این کارها جرم است ؟»

آرام و مطمئن گفت :

« می دانم . ولی مواظب هستم .»


  "از ما نیست"                                                                                                                

برای اولین بار تظاهرات ضد رژیم سلطنتی در کرمان انجام می شد .تعدادی تظاهر کنندگان زیاد نبود ولی جمع کثیری از مردم برای دیدن آنها تجمع کرده بودند .

تظاهر کنندگان مقابل مسجد جامع شعار دادند و سپس برای اینکه توسط عوامل ساواک شناسایی نشوند بطرف بازار دویدند .

در آن شلوغی تنه یکی از برادران به بساط دست فروشی خورد وآن را واژگون کرد .

بدون توجه به این موضوع با سرعت می دویدم ناگهان اکبر ایستاد وفریاد زد :

« چکار کردی برادر؟! چرا بساط این بنده خدا را روی زمین ریختی ؟!»

بعد هم بدون واهمه از ماموران ساواک که ممکن بود هر لحظه از راه برسند به دست فروش کمک کرد تا وسایلش را از روی زمین جمع کند ، وقتی کارش تمام شد دوباره با صدای بلند گفت :

« ما برای رهایی همین مردم مستضعف تظاهرات می کنیم ، برای بر پایی عدالت کارمی کنیم ، نباید آزاری به مردم برسانیم ، هرکس از این کارها بکند از ما نیست .»


« مهمان »                                                                                                

همسرم در سفر بود و من و بچه هایم تنها بودیم .اکبر معمولا روزی یک بار به منزل ما می آمد ، دلداری ام می داد ، در کارهای خانه کمکم می کرد و از درآمد روزانه اش برای من و بچه هایم خوراکی می خرید ، یک روز گفت :

« ناراحت نباش خواهرم . اگر شوهرت نیست من که برادر تو هستم نمرده ام ، نمی گذارم زمین بمانید .»

فردای آن روز وقتی آمد دوتا مرغ همراهش بود ، مرغ ها را به من داد و گفت :

« من مهمان دارم اگر می توانید این مرغ ها را بپذید.»

مرغ ها راپختم ، ظهر در حالیکه چند نان خریده بود وارد منزل شد پرسیدم :

« پس مهمان هایت کجا هستند ؟»

گفت : « مهمان هایم تو و بچه هایت هستند .»


  « ضد انقلاب غیر مسلح »                                                                                                

 

نیروهای کومله و دموکرات باسپاه و بسیج درگیر شده بودند وتعدادی از بچه ها به شهادت رسیدند .

به اتفاق اکبر و گروهی از برادران به سوی دارلک رفتیم همه داوطلب بودیم ، هنگام پاکسازی با ضد انقلاب روبرو شدیم .نبرد سختی درگرفت .

ساعت ها جنگیدیم ، نیروی کمکی رسید و ضد انقلابیون مجبور به فرار شدند .

یکی ازنیروهای ضد انقلاب در حال فرار به سوی ما تیراندازی می کرد اکبر اورا نشانه گرفت ولی قبل از اینکه شلیک کند ضد انقلاب اسلحه را انداخت .

اکبر سر سلاح را پایین آورد ، با نگرانی گفتم :

« بزن .... تا فرار نکرده  ،بزن »

گفت : « مگر نمی بینی اسلحه را انداخت ؟!»  

گفتم : « انداخت که انداخت بزن .»

با ناراحتی گفت :

« من فرد غیر مسلح را هرگز نمی زنم ، حتی اگر ضد انقلاب باشد .»


 « انتظار از مسلمان »                                                                                                    

در حادثه دارلک تعدادی از پرسنل سپاه وبسیج به شهادت رسیدند ، گروهی از مردم قصد داشتند به تلافی این عمل ، خانه و علوفه کردهای محل را به آتش بکشند .

اکبر و محمود (1) با این عمل اعتراض کردند و وقتی متوجه شدند اعتراض آنها موثر واقع نشده است اسلحه ها را از ضامن خارج کرده و به سوی عده ای که برای آتش زدن خانه ها جمع شده بودند نشانه رفتند و اکبر با صدای بلند گفت :

« زن ها و بچه های محلی حتی اگر همسران و پدرشان ضد انقلاب باشند گناهی ندارند .از مسلمان انتظار نمی رود که با زن و بچه طرف شود .»

بحث و جدل بالا گرفت ، نهایتا مردم قانع شدند و پس ازعذرخواهی موضوع فیصله یافت .

1-محمود اخلاقی یکی از اولین شهدای جنگ تحمیلی در استان کرمان ( 27/8/59 سومار ) 


 « عملیات امام مهدی ( عج) 1 »   

برای ملاقات علی آقا ماهانی (2) که در عملیات امام مهدی (عج) مجروح شده بود به اتفاق اکبر عازم تهران شدیم . از وی خواستم چگونگی عملیات را شرح دهد .گفت :

« صبح عاشورای سال 1359 به ما دستور دادند که در ارتفاعات مشرف بر سومار تظاهر به تک کنیم وتپه های 303 و سادات 1و2و3 را از عراق بگیریم .

این ارتفاعات دشمن را بر منطقه مسلط کرده بود ، هشت نفر بودیم ، همه اهل کرمان . سلاح سنگین هم نداشتیم ، آن روز به احترام امام حسین (ع) همه روزه بودیم .

حرکت کردیم به سنگرهای برادران ارتش رسیدیم ، آنها از طرف بنی صدر ملعون دستوری نداشتند تا با ما همکاری کنند با وجود این قرار شد با آتش تهیه از ما پشتیبانی کنند با فریاد الله اکبر از تپه بالا رفتیم ، قبلا عهد و پیمان بسته بودیم و خداحافظی کرده بودیم و قرار گذاشتیم اگر کسی مجروح یا شهید شد بقیه بدون توقف به عملیات وحرکت ادامه بدهند . همانجور هم شد ، از تپه بالا رفتیم انواع گلوله ها بطرف مان می آمد از تپه اول گذشتیم تیر به فک علی ماهانی اصابت کرد و روی زمین افتاد کمی جلوتر محمود اخلاقی را به رگبار بستند و کمی بعد  محمود یوسفیان به شهادت رسید .

از آن جمع سه نفر تیر خوردند که غیر از علی آقا ماهانی دو نفر دیگر ( اخلاقی ویوسفیان ) شهید شدند .

موفق شدیم تپه ها را از عراقی ها گرفتیم با وجود اینکه یک گردان مکانیزه در آنجا مستقر بود .»

این خلاصه ای از ماجرای روز عاشورا  سال 59از زبان شهیداکبر محمد حسینی بود .

1-       عملیات امام مهدی (عج) درتاریخ 27/8/59 در منطقه سومار انجام شد .

2-       جانشین واحد مخابرات لشکر 41 ثارالله که در عملیات والفجر 3 به شهادت رسید


              « عملیات واقعی »                                                                                               

 

من در تاریخ ۱۲/۸/۵۹ مسئول محور سومار شدم مدتی بعد 7نفر از برادران کرمانی به فرماندهی اکبر به ما ملحق شدند و قرار شد صبح عاشورا برای فریب دشمن تظاهر به تک کنیم .

اکبرودیگران آن روز حماسه آفریدند ، غسل شهادت کردند و با دهان روزه به ارتفاعات حمله بردند .

ارتفاعات را با اسلحه سبک تصرف کردند و 4 روز آنجا را در تصرف داشتند . این افراد یک عملیات صوری را به عملیات واقعی تبدیل کردند بطوریکه همه غافلگیر شدند .

مطمئن هستم اگر آن روز امکانات داشتیم و این برادران را پشتیبانی می کردیم تا شهر مندلی پیش می رفتیم.

آنها به مدت 4 روز در میان نیروهای عراقی برارتفاعات مسلط بودند و پس از این مدت مجبور به عقب نشینی شدند و یک مجروح و دو شهید را با خودشان آوردند .


 "به خاطر خدا"                                                                                                        

مدت ها از عملیات سومار گذشته بود یک روز اکبر نزد من آمد و گفت :

« چند روز مرخصی می خواهم وباید به کرمان بروم .»

گفتم : «  شما مدت زیادی اینجا مانده ای ، حتما خسته شده ای . من هم حرفی ندارم می توانید بروید.»

گفت : « موضوع خستگی نیست ، کارهای دیگری دارم .»

در هر حال مرخصی گرفت و رفت . چند روز بعد برگشت با خوشحالی گفتم :

« چه زود برگشتی ؟! کارهایت تمام شد ؟»

گفت : « حاج آقا ........ من دفعه قبل از طرف سپاه اعزام شده بودم و احساس می کردم بر حسب وظیفه آمده ام و این برایم عذاب آور بود . لذا به کرمان رفتم و با سپاه تسویه حساب کردم و حالا آزاد آزاد هستم و به میل و اختیار خودم آمده ام .»

سکوت کرد و سپس ادامه داد : « می خواهم حضورم در جبهه برای خدا باشد نه به خاطر انجام وظیفه .»


 « خیلی جسارت داشت »

عده ای از رزمندگان به دلیل عدم آشنایی با منطقه به کمین نیروهای عراقی افتادند و به شهادت رسیدند .

جنازه های آنها مدت ها کنار رودخانه باقی ماند و زیر شن وماسه دفن شد .

تصمیم گرفتیم جنازه ها را از منطقه خارج کنیم ، دشمن بر محل تسلط داشت و امکان خطر می رفت ، هر کسی توانایی انجام این ماموریت را نداشت .

اکبر داوطلب شد و با تحمل سختی های فراوان و زیردید وتیر دشمن جنازه ها را یکی یکی خارج کرد.

خیلی جرات و جسارت داشت .


  « درس بزرگ »

دشمن در جبهه سومار تحرکی نداشت .اکبر رفته رفته خسته شد و ابراز تمایل کرد تا به جبهه های جنوب برود.

با وجود اینکه همه مخالف بودند ولی بقدری اصرار کرد که فرماند هان رضایت دادند و رفت .

مدت ها از رفتن اکبر می گذشت یک روز نامه ای از کرمان به آدرسش در سومار رسید یکی از برادران پاکت را باز کرد خواهر اکبر در نامه نوشته بود :

« برادرم اکبر ، شجاع باش ، دلیر باش ، در جبهه ها منتقم خون شهیدان باش ، یاورامام باش ، به امام حسین (ع) تاسی کن ، اکبر جان من دوست دارم تو را مانند امام حسین غرقه به خون ببینم دوست ندارم زنده برگردی ، بکوش شهید شوی و از قافله شهیدان عقب نمانی .»

این عبارت تکان دهنده از عمق اعتقادات خانواده ایشان به انقلاب و اسلام خبر می داد . معمولا یک خواهر با عواطف لطیف چنین نامه ای برای برادرش نمی نویسد .

نوشتن این نامه برای همه ما درس بزرگی بود .


  « برای نماز »

به اتفاق اکبر و یکی از برادران برای شناسایی  ارتفاعات صعب العبور منطقه حرکت کردیم . مدت ها راه می رفتیم ، از کمین عراقی ها گذشتیم ، نزدیک ظهر حسابی خسته شدیم سربازان عراقی بالای سرمان بودند ناگهان اکبر ایستاد به آسمان و به ساعتش نگاه کرد و گفت : « برادران وقت نماز است .»

گفتم : « خیلی خسته هستیم بعدا نماز می خوانیم الان وسط عراقی ها هستیم .»

به تندی گفت : « ما فقط برای نماز خواندن ،سختی جنگ را تحمل می کنیم . و اکنون همه با هم نماز می خوانیم .»

وسط عراقی ها ایستادیم و نماز خواندیم .


« ایثار گر »

وضعیت  راهها و جاده های مراسلاتی خراب بود و پشتیبانی از سنگرها به نحو مطلوبی انجام نمی شد در چنین اوضاع و احوالی باران به شدت شروع به باریدن می کرد و آب از سقف سنگر سرازیر شد .

برای حفاظت از سنگرها به پلاستیک نیاز داشتیم ، اکبر تصمیم گرفت در آن هوای سرد و بارانی کوهستان، فاصله 6 کیلومتری میان سنگر و مقر تدارکات را طی کند و پلاستیک بیاورد .

هیچ یک از ما راضی نبودیم خودش را به زحمت بیندازد ، می دانستیم که رسیدن به مقر تدارکات در آن شرایط سخت است . با وجود این حرکت کرد .

لحظاتی بعد باران شدیدتر شد انگار که آسمان سوراخ شده باشد ، فقط آب می ریخت ، با اضطراب و نگرانی منتظر مراجعت او بودیم ، دعا می کردیم از ادامه مسیر منصرف شده و برگردد ولی با شناختی که از او داشتیم می دانستیم که بدون پلاستیک مراجعت نخواهد کرد .

هنوز ساعتی نگذشته بود که ازراه رسید و با خوشحالی پلاستیک ها را وسط سنگر انداخت .

بچه ها دست به کار شدند ، پلاستیک ها را بین سنگرها تقسیم کردیم و همینکه برای انداختن پلاستیک روی سقف سنگر ، همگی مشغول کار شدیم اما یکدفعه اکبر خودش را رساند .

گفتم : « تو الان خسته شده ای کمی استراحت کن .»

گفت : « نه .... خسته نیستم . باید به شما کمک کنم .»

بعد از 12 کیلومتر کوه پیمایی زیر باران ، سرحال و با نشاط بود .


"رشادت "                                                                                               

درگیری روی تپه ادامه داشت ، عراقی ها از آن بالا به راحتی پائین تپه را می زدند ، یکی از برادران تیر خورد و روی زمین افتاد .

پشت یک تخته سنگ بزرگ پناه گرفته بودیم و برادر مجروح را که آهسته ناله می کرد تماشا می کردیم از دست ما کاری ساخته نبود .

اکبر با نگرانی به مجروح و به سنگرهای دشمن برفراز تپه نگاه انداخت و گفت :

« ممکن است دوباره تیر بخورد ، باید او را عقب بیاوریم .»

گفتم : « امکان ندارد ، عراقی ها بر ما مسلط هستند و اگر حرکت کنیم تیراندازی می کنند .»

با ناراحتی و اندوه پرسید : « یعنی هیچ کاری نباید بکنیم تا برادرمان جلوی چشممان شهید شود؟ »

و بدون اینکه منتظر پاسخ باشد از پشت سنگ بیرون آمد و به سوی مجروح دوید و در همان حال فریاد زد:

« شلیک کنید .......شلیک کنید ........»

سنگرهای عراقی را نشانه رفتیم ، عراقی ها هم به سوی اکبر آتش گشودند .

بدون توجه به تیرهایی که اطرافش به زمین می خوردند خودش رابه مجروح رساند اورا به دوش کشید و پشت تخته سنگ برگشت .


 « روزه »

با توجه به شرایط حاکم بر جبهه های جنگ و جابه جایی ها و نقل و انتقالات احتمالی معمولا برادران نمی توانستند روزه بگیرند . با وجود این اکبر دائما روزه می گرفت .

یک روز پرسیدم :

« اکبر آقا چرا روزه می گیری ؟!»

گفت : « جیره غذایی چه کسی را بخورم ؟ غذای جبهه حق مردم است ، نمی توانم بخورم .»

                                                                                                                       -20-

« نماز جماعت »

از بهشت زهرا برمی گشتیم وسط شهر به ترافیک برخوردیم ، صف طویلی از ماشین ها پشت سرهم ایستاده بودند .

حرکت به کندی صورت می گرفت گاهی چندمتر جلو می رفتیم و دوباره مجبور به توقف می شدیم تقریبا بیست دقیقه یا بیشتر  گذشته بود ،اما هنوز نتوانسته بودیم بیش از صد مترجلو برویم . اکبر با نگرانی به ساعتش و به اطرافش نگاه می کرد پرسیدم :

« چیه ؟! چرا نگرانی ؟ »

هنوز پاسخ نداده بود که صدای اذان از گلدسته مسجدی که همان نزدیکی ها بود شنیده شد ، با شادمانی گفت : « مثل اینکه مسجد نزدیک است من رفتم نماز بخوانم .»

در ماشین را باز کرد و بدون توجه به فریاد های من که : « اینجا نمی توانم توقف کنم .»

به سوی مسجد دوید ، چنان با شتاب رفت که گمان کردم اگر به نماز جماعت نرسد دنیا را از دست خواهد داد.

                                                                                                                              -21-

« برایم دعا کنید »

چند روز از مراسم تشییع و بخاک سپاری محمود ( اخلاقی ) گذشته بود که اکبر به خانه ما آمد ، آماده سفر بود پرسیدم : « کجا ؟!  قصد مسافرت دارید ؟ »

گفت : « اگر خدا قبول کند به سوی جبهه می روم .»

هنگام خداحافظی وقتی از زیر قرآن می گذشت آه کشید ، آن روز حال عجیبی داشت ، بطوریکه طاقت نیاوردم و پرسیدم : « آیا می خواهید نزد محمود بروید ؟»

دوباره آه کشید و پاسخ داد :

« اگر لیاقت داشته باشم انشاءالله می ورم .»

قرآن را بوسید ، آن را به دست من داد و گفت : « برایم دعا کنید تا به محمود ملحق شوم .»

                                                                                                                         -22-

« چشمهایت را باز کن»

یکی از شهدای جنگ تحمیلی را در کرمان تشییع می کردند ، تعداد افراد حاضر در مراسم کمتر از حد انتظارم بود .

بعد از خاکسپاری شهید به اکبر گفتم :

« دیدی برادر ......... مردم  استقبال نکردند تعداد کمی به مراسم آمده بودند .»

درسکوت نگاهم کرد بعد ادامه دادم : « حالا که اینطور است تو برای چی به جبهه می روی ، کسی قدر شما را نمی داند . چرا جان خودتونو  به خطر می اندازید ؟»

سرش را چند بار تکان داد و با ناراحتی گفت :

« مگر ندیدی خواهرم ؟! بیشتر از پانصد نفر شرکت کرده بودند از این گذشته مردم هنوز آمادگی ندارند ، مقام شهید را درک نمی کنند ، مگر این مردم از خون شهید چه می دانند ؟ »

دست هایش را به سوی آسمان گرفت و در حالیکه اشک می ریخت گفت :

« فرشته و ملائک آسمان برای تشییع جنازه آمده بودند ، مگر تو آنها را ندیدی ؟! اگر خوب چشمهایت را باز می کردی می دیدی .»

                                                                                                                            -23-

« می خواهم آزاد شوم »

بعد از شهادت دوستانش به شدت احساس تنهایی می کرد یک روز گریه کنان گفت :

« کاش شهدا مرا صدا کنند و بروم . دیگر تنها شدم و نمی خواهم بمانم »

گفتم : « این چه آروزیی است ؟! می خواهیم برایت خواستگاری برویم ،  باید داماد بشوی.»

خنده تلخی کرد و گفت :

« کدام دامادی ؟! کدام خواستگاری ؟! زمانی که مملکت ما در حلقه تجاوز دشمنان گرفتاراست ، زمانی که فلسطین اسیر دست دشمنان خداست و افغانستان آن وضع را دارد ، مسلمانان در رنج هستند ، سخن از خواستگاری و دامادی می گویی ؟ من مسلمان درقفس تنگ دنیا ، مثل گنجشک گرفتار قفس هستم دلم می خواهد آزاد شوم می خواهم شهید شوم .»

                                                                                                                       -23-

« خواستگاری »

بالاخره با اصرار و خواهش و التماس راضی شد برایش به خواستگاری برویم ، به اتفاق مادر و خواهر و برادرها شال و کلاه کردیم و راه افتادیم . خودش هم آمد .

تلویزیون روشن بود نشستیم و در مورد شرایط عقد و ازدواج و مهریه و خرید صحبت کردیم ناگهان چشممان به آقا داماد افتاد .

بدون توجه به همه این حرفها مقابل تلویزیون نشسته به سخنان حضرت امام (ره) گوش سپرده بود و های های گریه می کرد .

اصلا در عالم دیگری بود .

                                                                                                                          -24-

« درس فرماندهی »

گردان ابوالفضل (ع) به فرماندهی اکبر محمد حسینی و منصور همایون فر(1) برای شرکت در عملیات شکست  حصر آبادان عازم جبهه جنوب شد .

اکبر خط مربوط به کرمانی ها را تحویل گرفت و برای حفظ آمادگی جسمانی بچه ها آموزش ها را در نخلستان های آبادان ادامه داد.

یک روز هنگام آموزش ، پوتینهایمان را در آورده بودیم وروی زمین نشسته بودیم ، بلافاصله گفت :

« برپا ، پوتین هایتان را بپوشید .»

با تعجب پرسیدم : « پس چرا خودتان پوتین هایتان رابیرون آورده اید ؟!»

جوابی نداد . شروع به دویدن کردیم ، یک ربع بعد گفت :

« پوتین ها یتان را بیرون بیاورید ،و بدون کفش بدوید .»

پرسیدم : « چرا از همان ابتدا نگذاشتی بدون کفش بدویم ؟»

گفت : « فرمانده نباید دستور غیرقابل اجرا به نیروهایش بدهد .ابتدا خودم بدون کفش دویدم تا ببینم روی این زمین ، باپای برهنه می شود دوید یا نه، حالا مطمئن شدم ، چون من توانستم ، پس شما هم می توانید .»

1- منصور همایون فر یکی از فرمانده هان اولیه سپاه کرمان که در عملیات فتح المبین به شهادت رسید.

                                                                                                                    -25-

« آرپی جی زن »

ساعت 4 صبح عملیات آغاز شد ، عراقی ها در بعضی نقاط فرار کردند ولی در قسمت هایی از خط مقاومت می کردند اکبر آرپی جی را برداشت و مرا بعنوان کمک همراهش برد .

پشت سرهم آرپی جی زد ، من خرج می بستم و او می زد از ساعت 4صبح تا بعد از ظهر روز بعد آرپی جی شلیک کرد انگار که پشت تیر بار نشسته باشد همینطور موشک آرپی جی را روانه تانک ها و سنگرهای عراقی می کرد.

بعد از ظهر گوش هایم از کار افتاد دیگر نمی شنیدم به اکبر نگاه کردم از هر دو گوشش خون می آمد .

بعد از عملیات با هم به بیمارستان رفتیم دکتر ما را معاینه کرد .

پرده گوش اکبر پاره شده بود .

                                                                                                                            -26-

« فرمانده لایق »

در عملیات  شکست حصرآبادان مسئول قسمتی از خط بود ، نیروها را پشت خط آورد و مستقر شدیم .

عملیات که آغاز شد از خاکریز گذشتیم و بطرف خط دشمن رفتیم اکبر پیشاپیش  ستون حرکت می کرد .

چیزی نگذشت که عراقی ها با تیراندازی مانع پیشروی ما شدند بچه ها روی زمین خوابیدند ، همه نگاه ها به اکبربود ، بلند شد و بدون توجه به تیرهایی که درتاریکی از هرطرف شلیک می شد فریاد زد :

« برادران همت کنید ، با فریاد الله اکبر یورش ببرید ، عراقی ها فرار کردند .»

و خودش با فریاد الله اکبر بطرف خاکریز عراقی ها دوید ، بچه ها که این همه شجاعت و جسارت را دیدند روحیه گرفتند و همه با هم بطرف خاکریز یورش بردیم .

فرمانده لایقی بود . تیراندازی می کرد ، آرپی جی می زد ، زخم مجروحین را می بست ، شهدارا عقب می آورد ، مهمات و آذوقه می رساند ، یک لحظه آرام و قرار نداشت .

                                                                                                                          -27-

« اعتقاد »

عراقی ها سرسختانه مقاومت می کردند ظاهرا قصد عقب نشینی نداشتند ، از هر طرف گلوله می آمد ، خمپاره ها کنارمان به زمین می خورد ، تیربارها بدون لحظه ای درنگ کار می کرد و تانک ها آرام وقرار بچه ها را گرفته بودند .

اکبر با آرپی جی به استقبال اولین تانک رفت نگاهم به اوبود که ناگهان خمپاره منفجر شد و قبل از اینکه عکس العمل نشان دهم ترکش به ساق پایم خورد .

روی زمین افتادم از درد بی طاقت شدم بی اختیار ناله کردم . تمام بدنم می سوخت .

هنوز چند لحظه نگذشته بود که اکبر خودش را رساند ، آرپی جی اش داغ داغ بود آن را روی زمین گذاشت،

پیراهنش را پاره کرد و روی زخم پایم بست و گفت :

« یا حسین (ع) بگو ، یا مهدی (عج) بگو ، یا زهرا (س) بگو ، درد پایت تمام می شود .»

درنور منوری که آسمان را روشن کرده بود به چهره اش نگاه کردم ، به حرفهایی که می زد اعتقاد داشت .

                                                                                                                 -28-

« فرمانده خشن »

عملیات طریق القدس نزدیک بود و فرماند هان با جدیت نیروها را آموزش می دادند . فرمانده ما شخص خشن ، بی گذشت و غیرقابل انعطافی به نظر می رسید خیلی سخت گیری می کرد .

 

 

 

 

روز اول را به سختی پشت سر گذاشتیم ، بعد از نماز مغرب لباسها یمان را که گل آلود و کثیف شده بود بیرون چادر انداختیم و به محض ورود به چادر هر یک گوشه ای روی پتو افتادیم .

یکی از برادران گفت : « این دیگر چه آدم سخت گیری است ؟! به گمانم رحم و مروت ندارد .»

دیگری گفت : « ما به جبهه نیامده ایم که این سخت گیری ها را تحمل کنیم .»

و یک نفر دیگر گفت : « به نظر می رسد اصلا خندیدن را تا حالا تجربه نکرده است .»

خلاصه هرکسی حرفی زد و نهایتا تصمیم گرفتیم با ایشان حرف بزنیم ، من به نمایندگی از طرف بچه ها از

چادر بیرون آمدم .

درتاریکی فرمانده راکه کنار تانکر آب نشسته بود دیدم به سویش رفتم .

کوهی از لباس های کثیف و گل آلود مقابلش بود و به سرعت و با مهارت لباس می شست .

با تعجب به محلی که لباس های مان را روی هم ریخته بودیم چشم انداختم ، لباس ها سرجایشان نبود .

فرمانده لباسهای ما را می شست . متحیر و سرگردان پشت سرش ایستادم و چند لحظه بعد بدون آنکه حرفی بزنم به چادر برگشتم بچه ها پرسیدند :

« چی شد ؟! حرف زدی ؟ تغییر روش می دهد ؟ »

اشک به چشمهایم آمد وگفتم : « خودتان بیایید از نزدیک ببینید .»

همه از چادر بیرون آمدیم فرمانده هنوز کنار تانکر نشسته بود و لباس می شست .

بچه ها با دیدن آن صحنه بطرفش دویدند او را چون نگین در میان گرفتند سرو صورتش را غرق بوسه کردند ، فرمانده با صدای بلند می خندید و پشت سرهم سوال می کرد :

« چی شده ؟! چه اتفاقی افتاده ؟ »

آن شب شاهد صحنه هایی بودیم که نمی توانم آن را توصیف کنم فرمانده سخت گیر و خشن ما ، علی اکبر محمد حسینی بعد از پایان آموزش به فرد دیگری تبدیل می شد .

                                                                                                               -29-

« کمک های مردمی »

قبل از عملیات طریق القدس دو گردان از نیروهای کرمانی در سوسنگرد مستقرشدند و کمی بعد کامیون های کمکی حامل کمک های مردمی از استان کرمان به سوسنگرد رسیدند .

بحث بر سر چگونگی تقسیم کمک های رسیده بالا گرفت ، کرمانی ها اعتقاد داشتند کمک ها مخصوص رزمندگان استان کرمان است اما رزمندگان سایر استان ها که آنجا حضور داشتند سهمی از کمک ها رامی خواستند .

نهایتا قرار شد کمک ها فقط میان نیروهای کرمانی توزیع شود .

هنوز این تصمیم اجرا نشده بود که اکبر از راه رسید .

وقتی متوجه موضوع شد به شدت مخالفت کرد وی معتقد بود : « رزمنده ها فرقی با هم ندارند ، هرچه به جبهه می رسد باید بصورت مساوی بین همه تقسیم شود .»

با مقاومت وی کمک ها میان تمام رزمندگان حاضردر منطقه تقسیم شد .

                                                                                                                        -30-

« مثل کوه »

ساختمان سپاه سوسنگرد قبل از عملیات طریق القدس(فتح بستان) مقر گردان های اعزامی از کرمان شده بود .

یک روز در نماز خانه سپاه نماز جماعت می خواندیم به رکوع که رفتیم گلوله توپ کنارنمازخانه به زمین خورد و منفجر شد .

صف های جماعت به هم ریخت ، بچه ها ازهر طرف فرار می کردند ، سقف قسمتی از نمازخانه فرو ریخت وقتی گردو خاک تمام شد چشمم به اکبر افتاد همچنان با آرامش نماز می خواند .مثل کوه ایستاده بود .

                                                                                                                          -31-

« پوتین های نو »

قبل از عملیات پرسنل تدارکات با مراجعه به سنگرها ، پوشاک و کفش نو بین بچه ها توزیع کردند . سهمیه استحقاقی اکبر را گرفتم و گوشه سنگر گذاشتم .

وقتی آمد پرسید : « این ها چیست ؟ »

گفتم : « سهمیه شماست ، کفش ، ژاکت ، پوتین و........»

اجازه نداد جمله ام را تمام کنم گفت : « احتیاجی ندارم ، لباس وپوتین من هنوز کهنه نشده 

لوازم را برداشت و تحویل تدارکات داد .

شب وقتی از سنگر بیرون می رفتم چشمم به پوتین هایش افتاد ، آهسته جلو رفتم وآنها را برداشتم .

کف هر دو پوتینش سوراخ بود .

                                                                                                                        -32-

« تو نمی توانی بجنگی »

من عضو یک گروه 11 نفری بودم ، وقتی به خط دهلاویه رسیدیم درسنگرهای برادران ارتش مستقر شدیم یک روز اکبر احضارم کرد و گفت :

« بروید برای خودتان یک سنگر درست کنید .»

تعدادی بیل وکلنگ تحویل گرفتیم و کار را شروع کردیم ، تقریبا یک هفته زحمت کشیدیم و نتیجه زحماتمان بصورت یک سنگر بزرگ و محکم و مقاوم در آمد .

با خوشحالی از اکبر خواستیم  تا بیاید وسنگر را ببیند، آمد و نگاهی کرد وگفت : « سنگر خوبی است .آن را تحویل برادران ارتشی بدهید .»

با تعجب نگاهش کردم ، چطور ممکن بود سنگری را که برای آن یک هفته زحمت کشیده بودیم تحویل بدهیم ، ناراحت و دلخور گفتم : « یعنی چه ؟! ما یک هفته شبانه روز کار کرده ایم ، در این مدت اینقدر بیل وکلنگ زدیم که دستهایمان آبله زده است .»

آبله های دستم را نشانش دادم و دوباره سخنرانیم را شروع کردم ، بدون آنکه حرفی بزند به سخنانم گوش داد وقتی حرفهایم تمام شد گفت :

 « برو تسویه حساب کن و برگرد کرمان »

دوباره ناراحت شدم و پرسیدم : « چرا تسویه حساب کنم ؟!»

گفت : « کسی که نمی تواند از یک سنگر بگذرد چطور می تواند از جانش بگذرد و بجنگد . تو به درد جنگیدن نمی خوری ، روحیه دیگران را خراب می کنی .»

با من که برادرش بودم اینگونه رفتار کرد .

سنگر را تحویل برادران ارتشی دادم .

                                                                                                                             -33-

« مثل امام حسین (ع) »

با تانک های عراقی درگیر بودیم ، یکی از تانکهای دشمن آتش گرفت سرباز عراقی سرآسیمه خودش را از تانک شعله ور بیرون انداخت .

کاملا گیج بود کمی به راست و چپ رفت ناگهان ایستاد و قمقه آب را به دهانش برد .

یکی از بچه ها او را نشانه رفت ، اکبر دست زیر اسلحه اش زد و گفت :

« مگر نمی بینی آب می خورد ؟!»

اجازه نداد به سویش شلیک کنند بعد هم سفارش کرد :

« شما مثل امام حسین (ع) باشید نه مانند دشمنان امام حسین (ع) .»

                                                                                                                                   -34-

« لب های خشک »

سه روز از عملیات طریق القدس گذشته بود به خاکریز چسبیده بودیم ، از هرطرف گلوله می آمد .

بچه ها تشنه و گرسنه بودند . مهمات و آب و آذوقه به سختی می رسید .

اکبر این طرف و آن طرف می دوید ، روی خاکریز می رفت ،آرپی جی می زد و بچه ها را به مقاومت تشویق می کرد .

تشنگی طاقت همه را گرفته بود و بالاخره یکی از بچه ها به صدا درآمد :

« این چه وضعیه ؟! چرا آب نمی آورند ؟»

اکبر آرپی جی را روی زمین گذاشت . لب هایش خشک خشک بود . زیر رگبار گلوله ها و انفجار خمپاره و ترکش توپ ها شروع به دویدن کرد ، چیزی نگذشت که نفس زنان برگشت ، یک بیست لیتری آب همراهش بود .

ظرف آب را پشت خاکریز گذاشت آرپی جی را برداشت و روی خاکریز پرید ، بچه ها آب خوردند .

اکبر فرصت آب خوردن پیدا نکرد . چند باراز روی خاکریز پایین آمد ولی آب نخورد تا شب با لب های خشک جنگید .

                                                                                                                        -35-

« بعدا ما شلیک کردیم »

تعدادی تانک عراقی پشت خاکریز و سنگرهایمان بودند ، 5 نفر را بعنوان آرپی جی زن انتخاب کرد ،یک آرپی جی هم خودش برداشت و گفت : « هر وقت بلند شدم و زدم شما هم بزنید .»

بلند شد تانک را نشانه گرفت و شلیک کرد ، عراقی ها خاکریز را به گلوله بستند .هیچ یک از ما تکان نخوردیم وقتی متوجه شد به زمین چسبیده ام دومین موشک را زد بعدا ما هم بلند شدیم و شلیک کردیم .

                                                                                                                             -36-

« اگرشهید شدم حرفی نزنید »

روز چهارم عملیات طریق القدس ماموریت یافتیم بطرف پل سابله حرکت کنیم . صبح زود راه افتادیم ، به پل که رسیدیم اوضاع نگران کننده بود اکبر جلو رفت ساعت 30/11 برگشت و گفت :

« تانک های عراقی آرایش می گیرند به گمانم  قصد دارند پل را بگیرند .»

بعد بچه ها را جمع کرد و در حالیکه اشک به چشمهایش آمده بود کمی از حماسه عاشورا و مقاومت یاران امام حسین (ع) در مقابل لشکر یزید حرف زد و نهایتا گفت :

« نباید اجازه بدهید پل را بگیرند .اگر از پل عبورکنند شهر بستان سقوط می کند ، سوسنگرد سقوط می کند و شش هزار نیرو در محاصره و به خطر می افتند .»

بچه ها آماده مقابله شدند . تعداد مان کم بود ، خسته هم بودیم ، اکبر آخرین توصیه ها را کرد و بعد هم دستور داد : « اگرمن تیرخوردم یا شهید شدم حق ندارید به دیگران اطلاع بدهید . نباید در چنین شرایطی روحیه بچه ها تضعیف شود .»

                                                                                                                             -37-

« هیچ کس نیامد »

بچه ها را جمع و جور کرد و به مقابله پاتک دشمن شتافت . غروب غمباری بود خیلی سخت گذشت ، تعداد ما کم بود ، امکانات نداشتیم ، خسته بودیم اما اکبر انگار خستگی را نمی شناخت ، سه شبانه روز نخوابیده بود

مرتب فریاد می زد ، دائم یا مهدی (عج) می گفت و صدایش در تمام طول خط می آمد :

« کسی نخوابد ، اجازه ندهید کسی بخوابد ،تیراندازی کنید ، خط را حفظ کنید .»

با آرپی جی به جان تانک های عراقی افتاد . اولین و دومین تانک را زد ، راه تانک ها  روی پل سابله بسته شد تانک سوم جلو آمد تا تانک های منهدم شده را به رودخانه بیندازد سومی را هم زد .

تعدادمان کم بود . کاری از ما ساخته نبود . اکبر داد زد ، التماس کرد ، گفت « مقاومت کنید » گفت « نیروی کمکی می آید » اما هیچ نیرویی برای کمک  ما نیامد .

                                                                                                                       -38-

« حماسه سابله »

پاتک دشمن ساعت 4 بعدازظهر شروع شد ، عراقی ها قصد داشتند با عبور از پل سابله ، نیروهای خودی را دور بزنند و با محاصره حدود شش هزار نفرپرسنل سپاه و بسیج و ارتش سوسنگرد و بستان را تسخیر کنند.

اکبر که اوضاع را خطرناک دید بچه ها ی باقی مانده را جمع کرد ، اما بچه ها بعد از چهارشبانه روز جنگ ، دیگر رمقی در بچه ها نمانده بود.

تانک ها آرایش گرفتند تعداد ما به هفتاد نفر نمی رسید ، عده ای قصد عقب نشینی داشتند . اکبر التماس کرد ، قسم داد ، اشک ریخت ، فریاد زد ، تهدید کرد و عاقبت درگیری شروع شد کماندوهای عراقی در پناه تانک ها جلو می آمدند ، اکبر آرپی جی را به سوی اولین تانک نشانه رفت ، موشک که رها شد تانک در شعله های آتش فرو رفت ، تانک دوم را هم زد ، حرکت ستون تانک های دشمن به هم ریخت .

تعداد عراقی ها زیاد بود ، تانک ها هم زیاد بودند ، جانانه مقاومت کردیم از هر طرف صدای اکبر می آمد،

با بانک تکبیر بچه ها را تهییج و ترغیب می کرد تا وقتیکه صدایش را که می شنیدیم روحیه داشتیم .

غروب روز 12 آذرصدایش قطع شد .

                                                                                                                      -39-

« شهادت »

فقط خدا می داند که اکبر چه حماسه ای آفرید . با جان خود از بستان و از سوسنگرد و از عملیات طریق القدس محافظت کرد . مانع نفوذ دشمن شد . پل سابله را حفظ کرد .

تا شب مقاومت کرد . تانک های عراقی را یکی پس از دیگری به آتش کشید . سرانجام ساعت ..... گلوله .... به پایش اصابت کرد .

اگر عقب می آمد نجات پیدا می کرد اما نمی خواست روحیه بچه هایی را که با کمترین امکانات مقاومت می کردند خراب کند .

از کسانی که اطرافش بودند خواست اورا به زیر پل ببرند . زیر پل که رسید همه را برای جنگیدن مرخص کرد تا در تنهایی به دیدار معبودش برود .

تنها که شد به سجده رفت .

خون همچنان از زخم پایش روان بود و او با خدایش راز ونیاز می کرد ، سرانجام در حالیکه همچنان در سجده بود به آروزی دیرینه اش دست یافت روحش شاد و یادش پایدار .

                                                                                                                         -40-

« دریای رحمت الهی »

گوشه ای از خاطرات شهید علی آقا ماهانی

« ........... سومین شهید ما علی اکبر محمد حسینی است . مظهرگذشت و فداکاری و ایثار و صبر و استقامت و شجاعت و .......... تمام این صفاتی که ذکر شد بی اختیار ننوشتم بلکه برای هرکدام از آنها نمونه هایی دارم .

گذشت و فداکاری و ایثار او تا حدی بود که بعد از آنکه من زخمی شدم نزدیک 20 روز در بیمارستان با من بود و به بهترین وجهی به من خدمت کرد .

واقعا نمونه ای از دریای رحمت الهی بود با آنکه وجودش در جبهه خیلی مورد نیاز بود و خودش نیز علاقه وافری به جبهه داشت اما در آن شرایط مرا تنها نگذاشت ...........»

.

                                                                                                                   -41-

فرازی از وصیت نامه شهید علی اکبر محمد حسینی

« ........... برای من تمام مسائل دنیوی حل شده است و خدا می داند که آگاهانه راه خدا را انتخاب کرده ام و هیچ مسئله ای برای من نمانده که حل نشده با شد به برادرانم بگویید که کشته در راه خدا عزادارنمی خواهد،

پیرو راه می خواهد ......... و حال این جنگ تحمیلی وآن هم هوی و هوس و انتخاب باشماست که کدامین راه

را انتخاب کنید . جهاد در راه خدا یا پیروی از هوای نفس وخشنود کردن شیطان و دشمنان خدا .»

 



 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 21:54  توسط   |