خاطرات سردار شهید ابراهیم هندو زاده
قبول نمی کرد . اما با اصرار بچه ها به عنوان امام جماعت جلو ایستاد . روحیه ی شوخ طبعی داشت . نیت نکرده نماز را بست . بچه ها شک کرده بودند اقتدا بکنند یا نه ؟
همین که به رکوع رفت حس شد که قضیه مثل اینکه جدی است . تعدادی که به نماز اقتدا نکرده بودند ، یا الله گفتند و به رکوع رفتند . هر چه انتظار کشیدیم که سر از رکوع بردارد خبری نشد که نشد . چند دقیقه ای گذشت ..... با خنده ی ا و که گوشه ای ایستاده بود قامتها راست شد : گفتم که من لیاقت امام جماعت شدن را ندارم .
خنده ی بچه ها به آسمان رفت ، سر کار رفته بودند . در میانه ی رکوع از بین نیروها فرار کرده بود
راوی : علی محمدی همرزم شهید هندوزاده
***********************
امروز قبل از نماز صبح برادر معافی را خواب دیدم ( شهید معافی ) که منتظر بود تا وضو بگیرد من هم می خواستم وضو بگیرم . وقتی به هم رسیدیم ناگهان به طرف من آمد دستها را دور گردن یکدیگر انداختیم و تا زمانی که از خواب بیدار شدم ، یکدیگر را می بوسیدیم و گریه می کردیم .
یا رب ز کرم حال دعا بخش مرا در حال دعا جرم و خطا بخش مرا
تا امشب اگر نیامرزیدی مرا امشب تو را به خون شهدا بخش مرا
آنان که ندای حق شنیدند همه با شوق به سوی حق دویدند همه
