تبليغاتX
شهیدعلی اکبر محمد حسینی

شهیدعلی اکبر محمد حسینی

آثار و زندگی شهید علی اکبر محمد حسینی

زندگینامه و خاطرات سردار شهید محمد رضا قربان زاده

محمد رضا قربان زاده در اسفند 1342 در روستای ریحا ن  از توا بع زرند کرمان به دنیا آمد.

خا نواده اش کشاورز و دامدار بودند و در یکی از خانه هایی که ارباب به آنان داده بود ، زندگی کوچک و محقری داشتند .

محمد رضا دوران تحصیلی ابتدایی را در دبستان مهر گذراند و همپای درس خواندن از کمک به پدر و مادر نجیب و سخت کوش خود غا فل نبود . او با همه کو چکی اش شریک رنج و اندوه عمیق     خا نواده اش بود . صدای تکبیر های انقلاب ، نو جوانی اش را شکو فا تر کرد .

وقتی محمد رضا پا به میدان جنگ 8 ساله گذاشت ، خیلی زود در صف مردان نامداری ایستاد که سینه ها شان دیوار پو لاد ینی در برابر زبانه های آتش این تجاوز جهانی بود .

عملیات های گوناگون، محمد رضا ی جوان را پخته کرد و او را به فرماندهی گردان رساند .

با سن کم رفته بود جبهه .

هیکل ریز و کوچکی داشت

اول رفت توی گردان شهید پایدار و بعد هم شهید میر حسینی .

آن قدر توی عملیات ها از خودش لیاقت نشان داد که شد فرمانده دسته و بعد هم فرمانده گروهان .

وقتی فرمانده گروهان شد ،15 سا لش هم نبود .

                             

                                *********************

توی عملیات و الفجر 4 فرمانده گروهان یکی از گردان های شهید میر حسینی بود .

میر حسینی مسئول محور بود . قرار بود توی  منطقه پنجوین عملیات کنند ، که کردند .

گروهان محمد رضا باید می رفت روی ارتفاع عمل می کرد . یعنی باید می رفت ارتفاع را دور می زد می آمد نزدیک آن ها . یکی از بچه ها می گفت من با چشم خودم دیدم و با گوش خودم شنیدم که میر حسینی از پشت بی سیم می گفت برو فلان سنگر را خاموش کن  یا فلان سنگر کمین را .بعدش می گفت : آما شا ء ا.... محمدم ! آبارک ا... عزیز خودم !

از میر حسینی پرسیدم : کار محمد رضا چطور است ؟

گفت : حرف ندارد .

 

*********************

 

زخمی شده بود داشت پیاده می رفت .

پرسیدم : محمد رضا کجا ؟

گفت : هیچ ، همین دوربرها .

دیدم عادی نیست . فهمیدم که زخمی شده . سریع صدا زدم و بردمش اورژانس . بچه ها می گفتند ازش خون زیادی رفته بود ، ولی همش می خندید و می گفت : مگر چی شـــــده که این قدر هول

 شده اید ؟ این فقط یک زخم کوچک است ، خودش خوب می شود .

 

***********************

 

قرار شد شهرستانها هر کدام برای خودشان یک گردان تشکیل بدهند .

زرند هم همینطور . گردان شکل گرفت و محمد رضا شد فرمانده گردان .

گردان اول هیچ نداشت صفر صفر بود .

یک ماه و نیم بیشتر نگذ شته بود که گردان محمد رضا توانست یکی از بهترین گردان های لشکر شود توی سه تا عملیا ت بزرگ شرکت کرد و مو فق هم بود .

 

**********************

محمد رضا یکی از فرمانده هایی بود که نیرو هایش را بیشتر از خودش دوست می داشت .

کسی که در یک دوره ی هفت ساله به این مر حله از رشد برسد ، باید هم نگذارد هیچ کس بفهمد که او فرمانده گردان بوده و چه کارها که در جبهه نکرده  . در محل زندگی اش تا سا ل ها احدی نمی دانست او در جبهه فرمانده بود . در خط مقدم هم آن قدر تواضع داشت ، آن قدر صبر و حوصله داشت  که سردار سلیمانی توی جلسه ها می گفت : صبرو حوصلۀ شما باید مثل محمد رضا باشد ، مثل قربان زاده ، و گرنه کپ می کنید پای تمام کارها .

 

*******************

خوش قدم بود . برای پدر و همه خا نواده خیر و برکت آورد .

باعث شد پدر نوکر و آقای خودش باشد . هر وقت به قد و بالای محمد رضا نگاه می کرد و بزرگ شدنش را می دید می خندید و می گفت : کاش می توانستم اسم همه ی بچه ها را بگذارم محمدرضا!

*****************

چند بار توی جبهه زخمی شد ، دستش ، پاش ،سینه اش تیر می خورد ، خمپاره می خورد ، بر می گشت هفته ایی دو مرتبه می رفت دکتر که تیر را در بیاورد و بعد بر می گشت جبهه .

هر چه بهش می گفتیم : حالا بما ن زخمت آرام بگیرد !

می گفت : این ها که زخم نیست درد نیست . برای من و امثال من ا فت داره که به خاطر این زخمهای کوچک بنشینیم توی خا نه و نرویم کمک رزمندگان و دوستا نمون .

 

*********************

 

وقتی محمد رضا به جبهه می رفت .

 پشت سرش چند نفر از جوان های ریحا ن راه می ا فتادند می گفتند چون محمد رضا آن جاست ما هم باید برویم ، ما هم باید آن جا باشیم  .

 

**********************

 

شب عملیات بود . می  خواستیم وارد عمل بشویم . تمام بر نا مه ها  دست خودش بود .

سر از پا نمی شناخت آمد از چادر برود بیرون . گفتم: کجا با این عجله ؟

بر گشت و خندید ، گفت ما هم دیگه رفتنی شدیم پسر خاله .

گفتم : کجا!  گفتا : به خون

گفتم : چرا !گفتا : جنون

گفتم : که کی! گفتا : کنون

گفتم : مرو ! خندید و رفت ....

 

***********************

توی عملیات بدر ،یک نقطه  دست ما بود . یک پد ، پشت آب ، نزدیک خط .

 جنوب صحنه عملیاتی بدر حجم آتش آن قدر سنگین بود که بچه ها یا زخمی می شدند یا شهید

10 پانزده نفر بیشتر برایم نمانده بود . در واقع آ ن جا  جایی نبود که ما بخواهیم یا بتوانیم با عراقی ها بجنگیم . فقط نگه داشتن آن نقطه برای کل سپاه مهم بود . با این که زیاد تماس گرفتیم نیرو برامون نرسید و عراقی ها از فرصت استفاده کرده بودند و داشتند می آمدند جلو .

درست همین موقع بود که محمد رضا و بچه ها یش  سر می رسند . از روی ساعت که حساب

کنیم ، اگر تا دو دقیقه دیگر دیر می رسیدند ، کل منطقه می افتاد دست عراقی ها و هیچ راه بر گشتی هم نبود و تمام  بچه ها می افتادند توی محاصره .

بعد از عملیات بدر بود که آقای محسن رضایی اعلام کرد که اگر بچه ها ی ثارا... در این نقطه به

 مو قع عمل نکرده بودند ، ما شاید بیست و هفت هزار نفر نیرو هایمان در عملیات بدر اسیر می شدند.

بچه ها تعریف می کردند که قربان زاده انگار نه انگار که کاری کرده باشه فقط می خندید !

 

***********************

 

با این که جثه ی کوچکی داشت ، یک دقیقه آرام و قرار نداشت ، توی رزم های شبانه ، توی دعاهای صبحگاهی ، توی راهپیمایی ها ، توی کوهنوردی ها خلاصه هر جا که لازم بود حضور داشت . ورد زبا نش هم این  بود  : " شفاعت ما یادت نره ، امشب بگذارمان تو خشاب چهل تایی نمازت "

 

********************

 

محمد رضا قربان زاده وقتی در دشت شلمچه و در عملیات کر بلای5  به خاک افتاد ، زخم چندین عملیات مانند مدال سینه ا ش را زینت داده بود  

  تهیه وتنظیم: معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی سازمان بنیاد                         

                                                شهید و امور ایثار گران استان کرمان            

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 21:46  توسط   |