خاطرات آفتابی (ابوالفضل کار آمد )
خاطرات من.... خاطرات دفاع مقدس منبع و ماخذ:روزنامه نسل آفتاب از شماره ۱۲۰۲ تا ۱۲۱۷
روایت عملیات طریق القدس
(فتح بستان)
تازه از مراسم حج برگشته بودم که خودم را جلوی صف دسته ی رزمی در محوطه ی چمن دانشکده فنّی حنیف نژاد دیدم. دست اندرکاران مشغول ساماندهی و تدارک دو گردان رزمی بودند. شاید هم یک گردان! امّا آنقدر استقبال خوب بود که مجبور شدند دو گردان را آماده کنند. این اولین بار بود که از استان کرمان نیروهای آماده رزم بصورت رسمی و در قالب گردان آماده می شدند. قبل از آن نیروهای رزمی کرمانی در منطقه کرخه کور (کرخه نور) و نقاطی دیگر با دشمن درگیر شده بودند. امّا آن نیروها شکل و شمایل سازمان رزمی گردان را نداشت. و بیشتر در قالب گروههای رزمنده ی مردمی بود.
علی مهاجری که مسئولیت آموزش نیروهای اعزامی را برعهده داشت در منطقه عملیاتی بشدّت مجروح شده بود و مدتی در بیمارستانی در شیراز بستری بود و جراحات آنقدر عمیق و گسترده بود که امکان حضور دوباره در جبهه برایش مقدور نبود...
در حال تحویل گرفتن اسلحه و مهمات بودیم که علی مهاجری- با همان حال – سر رسید و از آنجائیکه شناخت قبلی از یکدیگر داشتیم، دست مرا گرفت و از صف خارج کرد. و با هماهنگی مسئولین مسئولیت تدارکات گردان ها را به من محوّل کرد. کار تدارکات دو گردان برای من که هیچ تجربه ی قبلی نداشتم کار سنگین و دشواری بود. و البته در آن شرایط برای هیچکس کار سخت معنا و مفهومی نداشت. در همین محل دانشکده فردی بنام قاسم سلیمانی را بعنوان سرپرست و فرمانده دو گردان معرفی کردند که من هیچ شناختی از او نداشتم . فقط می دانستم از مربیان آموزش نظامی است که با علی مهاجری کار می کرده.
گردان ها آماده شدند و با بدرقه ی خانواده ها راهی راه آهن شدند. صحنه های بدرقه و خداحافظی رزمندگان با خانواده ها همیشه از لطافت و اشک و غم سرشار بوده است. هیچ کس قصد دل کندن از زندگی و عزیز خود را نداشت. امّا برای دستیابی به عزت و آرمانی بالاتر مگر راه دیگری غیر از دل کندن از زندگی وجود داشت؟
اولین قطار حامل حدود ششصد رزمنده در میان شوق و غم و شادی و عشق از جای کنده شده و با همان تأنی ذاتی – در مسیر زرند – عازم منطقه عملیاتی شد.
در کوپه ای که به ما اختصاص داده بودند با چهره های جدیدی آشنا شدیم که هرگز قبلاً آنها را ندیده بودیم و آنها هم ما را نمی شناختند. این سفر و آن کوپه مقدمات آشنایی بیشتر را فراهم کرد. حمید عسکری، قاسم سلیمانی، عبدالحسین رحیمی، محمد شیخ بیگ، شیخ بهایی، بنی اسدی وچند تن دیگراعضای این کوپه را تشکیل می دادند.
مسیر طولانی تا منطقه جنوب فرصت بسیار زیاد و خوبی بود که هر کس خودش را به دیگران معرفی کند. محمد شیخ بیگ از خاطرات مبارزات قبل از انقلاب خودش گفت و دیگران هم، هنوز چند کیلومتری از شهر دور نشده بودیم که چند نفر از رزمندگان آمدند به گله و شکایت که درب یکی از کوپه ها بسته است و باز نمی شود! چنین چیزی برای آن وضعیت شلوغ قطار امکان نداشت. امّا وقتی از نزدیک کار را بررسی کردیم. همانطور بود که گفته بودند. با کارمندان قطار تماس گرفتیم آنها هم متعجب بودند. سرانجام بعد از مدتی معلوم شد چند نفر از خواهران علاقمند به حضور در جبهه ، بدون هماهنگی داخل آن کوپه مخفی شده بودند تا خودشان را به منطقه برسانند.
در آغاز شک و تردید بر ما حاکم شد که نکند آنها از افراد گروهکها باشند که قصد ضربه زدن به نیروها را دارند. امّا بعد از اینکه آنها با اصرار فراوان ما درب را باز کردند، رفع ابهام شد و معلوم گردید آنها خودشان تصمیم گرفته بودند که به هر قیمت شده خودشان را به منطقه عملیاتی برسانند. تا آن موقع هنوز جبهه ها سامان درستی پیدا نکرده بود و خانم های زیادی – حتی در مناطق عملیاتی – حضور پیدا می کردند و بیشترین حضور آنها در پشت جبهه و بیمارستان ها بود. مذاکره با آنها مدتی طول کشید . آنها سماجت و اصرار زیادی داشتند. امّا سرانجام با اصرار و نوعی تحکّم آنها را در زرند از قطار پیاده کردیم و قطار حامل عاشق ترین نیروهای رزمنده راه خود را به سوی اهواز ادامه داد.....
کوپه های بهم پیوسته قطار حامل رزمندگان استان پهناور کرمان با سرعت و صدای مخصوص که چرخها روی ریل ایجاد می کنند، کویر را به سمت قم ترک کرد.
خانواده های زیادی روح و جانشان را در این قطار به امانت گذاشته بودند. این «تله پاتی» معنوی و بی سیم! ارتباطات آنها را همچنان حفظ می کرد. هیچ چیز برای هیچکس روشن نبود. آنها فقط می دانستند که برای مقابله با دشمن به میدان جنگ می روند که کیلومترها در عمق خاک کشور نفوذ و مردم ساکن در آن مناطق جنگی را آواره کرده است. تا جایی که شهر کرمان هم بخشی از مردم جنگ زده خوزستان را در خود جای داده و پذیرا شده بود.
کوپه های قطار سرشار از جوانانی بود که نسبت به خانواده هایشان کمتر احساس دلتنگی می کردند. جوانی اکثریت رزمندگان و بلندی آمال و آرزو و آرمان ها همه و همه این روحیات سرشار را شکل می داد.
با آغاز تاریکی و تداوم طولانی آن ، رزمندگان هم به خواب رفتند تا در روزی دیگر همراه با خورشید تابان امیدوارانه به زندگی سلام کنند.
در دومین روز، قطار حامل رزمندگان در ایستگاه قم توقف کرد. در آنجا یکی از طلبه های رزمنده کرمانی که به نظر می رسید در قالب گروههای رزمنده قبلاً به جبهه رفته بود، مطالبی را با رزمندگان تازه نفس در میان گذاشت و بیشتر سعی می کرد از جهت معنوی و ارزش جهاد و مبارزه با دشمن با آنها سخن بگوید. برادر گلزار بخشی از تجربیات خود را به برادران عازم جبهه منتقل کرد. و باز هم قطار به مسیر خود ادامه داد.
قطار حامل رزمندگان استان کرمان سرانجام به اهواز رسید. نیروها مدت کوتاهی را در یک پادگان در حاشیه جاده اهواز – حمیدیه – سوسنگرد اطراق کردند. اطراف ما تا چشم کار می کرد زمین های کشاورزی بود که در بعضی از آنها هنوز برخی از کشاورزان مزرعه های خود را رسیدگی می کردند. در نزدیکی گردان ها اتفاقاً مزرعه ای بود که در آن هندوانه کاشته بودند. و صاحب آن هندوانه های برداشت شده را روی هم تلنبار کرده بود. میوه را از باغ و سر مزرعه خوردن، اشتها برانگیز است. به همین جهت تدارکات گردان بلافاصله همه ی آن هندوانه ها را خریداری و در بین رزمندگان توزیع کرد. که با استقبال همگان مواجه شد!
محل استقرار گردان ها همان روز تغییر کرد. به اتفاق قاسم سلیمانی و راننده ی یک لندکروز صفر کیلومتر – که متعلق به جهاد جیرفت بود – بایستی به گلف اهواز می رفتیم. فرماندهی جبهه های جنگ در همین گلف مستقر بود. گلف را به نام پایگاه منتظران شهادت تغییر نام داده بودند. راننده وانت نو نوار لندکروز بشدت می ترسید که خودرو تحویلی مشکلی و آسیبی برایش بوجود بیاید. و بسیار وسوسه به خرج می داد. بخصوص زمانی این حالت بیشتر بروز پیدا کرد که در حال رفتن به سوی گلف بودیم که ناگهان انفجار شدیدی در سیلوهای اهواز رخ داد. و راننده بشدت استنکاف می کرد که از آن جاده عبور کند و به سمت پایگاه منتظران شهادت برود...
جاده ی اهواز به سمت گلف نظم شرایط جنگی! خود را هم از دست داده بود. مهمات و امکانات جنگی بدست آمده از عملیات حصر آبادان – که درون سیلوها جاسازی شده بودند – با انفجارهای پی در پی به آسمان می رفت و تا چند صد متری به اطراف پرتاب می شد.
آتش بازی کم نظیری بود. یک آتش بازی بی نظم امّا پر حجم . دود حاصل از انفجارهای سنگین به آسمان بلند شده بود. و البته شایعات هم بازار داغی پیدا کرده بود.
عده ای حمله ی هواپیماهای دشمن وعده ای دیگر بی مبالاتی نگهبانان سیلو و عده ای دیگر افتادن چاشنی مین از روی یک تریلی – که در حال حمل مهمات بوده است – و منفجر شدن آن را از دلایل این انفجار بزرگ می دانستند. از سیلوی در حال انفجار تعدادی عکس گرفتم. مسیر را مسدود کرده بودند و دژبان ها از تردد خودروها جلوگیری می کردند و ما اجباراً یک فاصله نسبتاً طولانی را پیاده به سمت گلف رفتیم.
با محیط گلف (پایگاه منتظران شهادت) آشنایی قبلی داشتیم. در سفر قبلی که به اهواز آمده بودم، مستقیماً برای همین پایگاه نشانی داشتم. حال و هوای گلف غیر قابل توصیف است. فضای داخل و بیرون پایگاه مملّو از جوانانی بود که سر از پا نمی شناختند. آنها مجاهدینی بودند که برای اعزام به مناطق عملیاتی بی تابی و لحظه شماری می کردند. نیروها و خودروها مرتب در حال رفت و آمد بودند. در اطراف ساختمان مرکزی تردد رزمندگان به چشم می خورد.
نمازهای جماعت و زیارت عاشورا خوانی و سینه زنی و وصیت نامه نویسی رزمندگان و... از جمله کارهایی بود که در فضاهای داخلی ساختمان جاری بود.در گوشه و کنار رزمندگان چند نفر، چند نفر با هم دیگر گپ می زدند.
قاسم سلیمانی داخل ساختمان فرماندهی رفت و برای کارهای در پیش، با فرماندهان هماهنگی لازم را انجام داد. مهمّات داخل سیلوها همچنان در حال انفجار بود. حسن باقری و تنی چند از فرماندهان از برای لحظاتی بیرون آمده بودند تا نظاره گر این اتفاق ناگوار باشند. اتفاق بسیار بدی پیش آمده بود. و موجبات تأسف همه ی فرماندهان و رزمندگان را فراهم آورده بود.
هماهنگی ها انجام شده بود با برادر سلیمانی به سمت گردان ها حرکت کردیم. قرار بر آن شده بود که گردان ها را به پادگان پُرکان – که آن روزها پادگان شهید غیور اصلی نامیده می شد – منتقل کنیم. و این کار به سرعت انجام شد.
پادگان شهید غیور اصلی تعدادی کانکس داشت که بخشی از رزمندگان داخل آن و بقیه داخل چادرها مستقر شدند....
بچه های رزمنده که در پادگان شهید غیور اصلی مستقر شدند، خیالمان راحت شد، در این پادگان تعدادی کانکس وجود داشت که برای مستقر شدن بهتر از چادر بود. چادرهای دستجمعی معمولاً در پاییز و زمستان خیلی سرد و در تابستان از فرط گرما طاقت فرسا هستند. فصل پاییز و آغاز فصل سرما، باعث شده بود تعدادی اورکت آلمانی – که کلاه سر خود داشتند – بین رزمندگان توزیع شود. چادرها با یک حفاظ نایلونی و چراغ والور گرم می شدند. اگر چه معمولاً روشن کردن چراغ والور درون چادر – بویژه شب ها – رزمندگان را با خطر مواجه می کرد. و آنها مجبور بودند باخاموش نگاه داشتن چراغ های خوراک پزی از پتوی بیشتر و لباس های گرمتری استفاده کنند.
در بخشی از این پادگان و داخل کانکس ها جمعی از افراد تحت عنوان مجاهدین یا احتمالاً معاودین عراقی حضورداشتند. آنها از بچه های ما امکانات بهتری داشتند!؟ و البته اعتراض برخی از برادران به چشم می خورد. در روز دوم حضور در پادگان بود که نام اکبر بر سر زبان ها افتاد. اکبر را با عنوان اکبر «تی ان تی» هم اسم می بردند. برادر قاسم گفت: اکبر در جبهه آبادان است و باید به آبادان برویم و با او برای پیوستن به گردان های اعزامی از کرمان صحبت کنیم. قرار بر این بود که من هم به او به آبادان برویم. و اکبر محمد حسینی را – که تجربه ی خوبی در چند عملیات و تک علیه عراقی ها داشت – به اهواز بیاوریم. یک دستگاه لندرور هم به خودروهای ما اضافه شد. امّا به خاطر حجم کار تدارکات من موفق به همراهی قاسم نشدم. غروب آن روز اکبر به جمع ما پیوست. جوان خوش تیپ و رعنایی با موهای خرمایی و پرپشت بود. طرز سخن گفتن او ما را به یاد افراد لوطی منش می انداخت. اگر چه ظاهری خشن داشت، امّا این ظاهر تنها در هنگام آموزش بود که کمابیش با اعتراض هایی هم همراه بود. امّا اکبر سکّه ای بود که روی دوّمی هم داشت. هیچکس باور نمی کرد که او در پایان شب برای شستن ظرف ها و لباس ها، مخفیانه در گوشه ای چمپاته زده باشد! اصلاً رزمندگان با جارو زدن و لباس شستن و نظافت ظروف و... تمرین خودشکنی می کردند. تا خود ساخته شوند.
این رفتار منحصر به اکبر نبود. رزمندگان ما با همین ایثارگری های ظاهراً کوچک بود که توانستند به ایثار جان بپردازند.
داخل کانکس فرماندهی روحیه ها شاداب بود. اکبر و بقیه بچه ها با شوخی های خود فضا را تلطیف کرده بودند. سفره غذا بسیار ساده ، امّا در عین حال بسیار پر انرژی بود. در همه ی چادرها و کانکس ها این روحیه ها حاکم بود. احساس یگانگی و یگانگی وحدت (برخورد با دشمن متجاوز) در همه جا موج می زد. رزمندگان استان کرمان اکنون سازمان پیدا کرده بودند و آرام آرام بچه های دیگر – که تجربه ای داشتند – به جمع ما می پیوستند...
فضای پادگان موقعیت خوبی برای تداوم و تکمیل آموزش های نظامی بود. گردان علی اکبرتحویل اکبر شده بود. و او خودش کار آموزش گردان را بر عهده داشت. حضور چند نیروی متخصص آموزش از جمله برادران عبداللهی و سلیمانی بر کیفیت آموزش ها می افزود. گردان دوم هم تحویل برادر رحیمی شد. ساعات زیادی از شب وروز صرف آموزش نیروها می شد.
... دستور حرکت که رسید، گردان ها را به سمت سوسنگرد حرکت دادیم. دیدن اهواز و... و سوسنگرد برای بسیاری از رزمندگان – که با فضای کویری بیشتر آشنا بودند – بسیار جالب بود. بخصوص طبیعت سبز منطقه که هنوز توسط بعضی از کشاورزان محلی در حال کشت و کار بود. اکثریت قریب به اتفاق رزمندگان برای اولین بار بود که پا به خوزستان می گذاشتند. آنها از شرق کشور و بیش از هزار کیلومتر راه را طی کرده بودند تا در جنوب کشور قدمهای متجاوزین را قلم کنند. آنها جوانانی شاداب بودند که هیچ خوف و هراسی به خود راه نداده بودند.
بهداری (یا مرکز بهداشت) سوسنگرد را محل جدید استقرار گردان های اعزامی از کرمان تعیین کرده بودند. بهداری یا مرکز بهداشت سوسنگرد ساختمانی آجری بود که در کنار آن یک مدرسه با یک حیاط وسیع و تعدادی کلاس قرار داشت. این ساختمان در کنار یک میدان قرار داشت. به گونه ای که تمام رفت و آمدهای رزمندگان در تیررس چشم ما بود. برای ورود به ساختمان احتیاط های لازم انجام شد. و از آنجایی که قبلاً متجاوزین بعثی وارد شهر شده بودند و هنگام عقب نشینی احتمال تله گذاری ساختمان بود، با دقت ساختمان ورانداز شد و پس از اطمینان کامل، رزمندگان داخل اتاق ها مستقر شدند.
عراقی ها کمابیش فهمیده بودند که رزمندگان ما تحرکاتی در منطقه سوسنگرد و اطراف آن ایجاد کرده اند و به همین جهت روزانه طی چندین مرحله هواپیماهای جنگی آنها شهر و اطراف آن را بمباران می کردند. و هر چه را که می توانستند تخریب یا به آتش می کشیدند. از جمله یک منزل مسکونی – درست در فاصله چند متری ما – با اصابت یک راکت کاملاً تخریب و بصورت گودالی درآمد که آرام آرام آب های زیرزمینی از آن بیرون می آمد.
قبل از سفر به سوسنگرد سفر دیگری برایم اتفاق افتاد که هرگز انجام آنرا حدس هم نمی زدم. در آن سفر – که هرگز آن را درخواب هم نمی دیدم – موفق شدم به زیارت خانه ی خدا بروم. در آن سفر تقریباً تمام پولی را که همراه داشتم صرف خرید یکدستگاه دوربین عکاسی کانن A1 شد. آن دوربین را همه جا همراه داشتم و هرگز از خودم جدا نمی کردم. اگر چه در اولین جدایی موقّت از آن، دوربین عکاسی برای همیشه مرا ترک کرد و در دست کسی قرار گرفت که هرگز او را نشناختم!؟
به محض رسیدن به محل بهداری فریاد «چای خواهی!» بچه ها بلند شده بود و من هم که مثل آنها معتاد ! به چای بودم و از سویی مسئولیت تدارکات را بر عهده داشتم باید به هر شکل شده بود آنرا تهیه می کردیم. جمع کردن هیزم و راه انداختن آتش و پیدا کردن یک قابلمه ی بزرگ کار سختی نبود. آب را داخل آن ریخته و پس از جوش آمدن قوطی چای را داخل قابلمه ریختیم و چند لحظه ی بعد شکر هم به آن اضافه شد. بلافاصله صف چای تشکیل شد و یقلاوی ها چای را بین رزمندگان توزیع می کردند. و این نوع پذیرایی چای در نوع خود ابتکاری بود که برای اولین بار آنرا تجربه می کردیم. ضیافت خوبی بود و تا مدتی نقل محافل بچه ها بود.
تا چند روزی که به آغاز عملیات باقی مانده بود با تعدادی از بچه ها روی پشت بام بهداری می رفتیم و شیرجه هواپیماهای شکاری دشمن را تماشا می کردیم.
حمله آنها به همه جا انجام می شد و ما هم با دوربین صحنه هایی از آن حملات را شکار می کردیم. عکس هایی که از آن حملات تهیه شده است، شایددیگر هرگز تکرار نشود. حتی تهیه ی آنها بصورت تصنعی هم وجود ندارد. راکت این هواپیماها با فاصله ی کمی از مقّر گردان ها به زمین اصابت می کرد. در نزدیکی ما (آن طرف میدان) یک پیکان وانت مورد هدف قرار گرفت. و به آتش کشیده شد که با تلاش بچه ها آنرا خاموش کردیم...
داخل حیاط بهداری و همچنین داخل اطاق های ساختمان کاملاً بهم ریخته و در جای جای آن زباله و نخاله و اثاثیه تلنبار شده بود. در مدت کوتاهی به همت بچه ها نظم و انضباط و تمیزی همه جا حاکم شد . کمبود آب کاملاً محسوس بود و تانکرهای بزرگ وظیفه آب رسانی را برای قرارگاههای مختلف بر عهده داشتند. لباس های گرم و مواد غذایی در بین گردان ها توزیع شد. در روز دوّم دو کامیون تدارکات مورد نیاز از کرمان بدست ما رسید. در آن موقع تمام جبهه ی سوسنگرد از یک مجموعه ی تدارکاتی مشترک برخوردار بود. با آنها هم در یک جلسه هماهنگی انجام شد و بخشی از امکانات مورد نیاز دریافت گردید . با سر رسیدن کامیون های حامل تدارکات از کرمان بین تنی چند از رزمندگان – که یک طرف آن اکبر محمد حسینی بود – مباحثه ای سنگین در گرفت و این مباحثه در حال تبدیل به نزاع و جدال بود که با وساطت بچه ها قضیه فیصله داده شد. اکبر معتقد بود که امکانات تدارکاتی رسیده باید به تدارکات سوسنگرد هم تحویل شود. تا دیگر رزمندگان هم از آنها استفاده کنند. امّا در مقابل یکی از رزمندگان دیگر اعتقاد داشت تمام امکانات رسیده فقط باید بین رزمندگان کرمانی توزیع شود. این جدال اکبر را کلافه کرده بود. و ما برای اولین بار صدای بلند و عصبانی او را شنیدیم . اکبر بختیاری، حمید ایرانمنش (حمید چریک) ، ذهاب ناظوری وجمع دیگری از بچه ها هم به گردان پیوستند. کاروان دو گردانه رزمندگان کرمانی از وجود یکی از طلبه های خوش ذوق راوری بنام آقای غیاثی بهره مند شد. از مشخصات حاج آقا غیاثی برخورداری از صدایی خوش و چهره ای متبسّم بود که تأثیر بسیار خوبی روی بچه ها داشت. لطیفه گویی و تقلیدصدای بعضی از شخصیت ها از جمله کارهایی بود که او با تسلط و مهارت آنرا انجام می داد. با حضور سید محمدرضا غیاثی واحد تبلیغات برای اولین بار شکل واقعی خود را پیدا کرد. بلندگوها نصب شد. نمازهای جماعت برقرار گردید و در کنار آن دعای توسل و زیارت عاشورا خوانی هم راه افتاده دعاهای آن روزها و شب ها بخاطر بالا بودن میزان صداقت و پاکی رزمندگان و خلوص آنها آنچنان بهجتی ایجاد می کرد که پرواز روحیه ها را با دو چشم سر هم می توانستیم ببینیم!
اکبر شجاعی هم از صدا و سیمای کرمان پیدایش شد. و در وقت و بی وقت با رزمندگان مصاحبه می کرد و نوار آن را به کرمان می فرستاد. در یکی از مصاحبه ها رزمنده ای که خیلی مشتاق مصاحبه بود و با هیجان صحبت می کرد جمله ای گفت که باعث خنده ی دیگران شد. او با صدای بلند گفت: به مردم بگوئید ما تا آخرین قطره ی خون با دشمنان صدام!؟ مبارزه خواهیم کرد!....
داخل اتاق ها بچه های رزمنده ای که با هم آشنایی قبلی داشتند برای خودشان محفل تشکیل داده بودند . وصیتنامه نویسی رزمندگان آغاز شده بود. و در گوشه و کنار آنها را می شد دید که آخرین گفته های خود را روی ورق های مخصوص ثبت می کردند. بسیاری از این ورق ها آثار اشک چشم آنها را در خود جای داده است.
اشک آخرین اهدایی چشم رزمندگان بود که همچون قطره ای از زمزم وجود آنها بر روی وصیتنامه شان می چکید. قطره ای که همچون شبنم، حامل همه ی پیام های آنهاست. برای پی بردن به مکنونات قلبی آنها باید آن قطرات اثیری را دریافت، زیرا اشک محصول رازهای قلبی انسان است. چشم بی اشک برهوت بیابانی خشک و لم یزرع است. که در آن هیچ رویشی نیست.
این اشک ها و گریه ها هیچ رابطه ای با ترس نداشت. زیرا آنها در عین حال شجاع ترین و بی باک ترین و فداکارترین انسانهایی بودند که برای استقلال کشور و شکستن قدم های متجاوزین از بهترین و ارزنده ترین داشته ی خود – یعنی جان – گذشته بودند. باید منتظر ماند تا کی تاریخ باز هم شاهد تکرار چنان نسلی باشد....
هر شب بعد از اتمام برنامه های آموزش و نماز جماعت و دعاها، محفل رزمندگان در اتاق های مختلف برپا می شد و تا پاسی از شب ادامه داشت. شاید جالب ترین محفلی که کاملاً خصوصی برگزار می شد، میهمانی حمید ایرانمنش بود. بچه ها او را با نام حمید چریک می شناختند. او از جمله معدود رزمندگانی بود که در پیشانی اش چین و چروک نداشت. روحیه ی شاداب و خنده رویی او در تمامی مراحل عملیات اجازه نمی داد که کسی در پیشانی او چین و چروک ببیند! حمید چریک قبل از پیروزی انقلاب در ارتش برخی از آموزش های نظامی را دیده بود و از این جهت او را فردی مجرّب و با تجربه می شناختند و...
حمید چریک هر شب تعدادی از دوستانش را به محفل و ضیافت شام دعوت می کرد. او یک کوله پشتی ویژه خود داشت که در آن مقداری مواد غذایی و خوراکی از جمله روغن، کشک، نعناع، نان بربری (نان خشک مخصوص کرمان) و همچنین یک قلیان و قوری و چای و بهار نارنج و... داشت.
در شب های میهمانی حمید با روغن و کشک و... میهمانانش را با اشکنه کشک سیر می کرد، در ادامه هم آنها را با چای و بهار نارنج پذیرایی می کرد. بعد از شام بساط قلیان هم که جایگاه خاص خود را داشت.
چند روز قبل از عملیات خط دهلاویه را به بچه های کرمان تحویل دادند . تا ضمن آشنایی نیروها با فضای خط جدید با منطقه ی عملیاتی آشنایی پیدا کنند. واحدهای مختلف از جمله مخابرات و مهندسی – که تازه شکل گرفته بودند – فعالیت خودشان را آغاز کردند.چند روزی که به عملیات باقی مانده بود، صرف آشنایی و توجیه نیروها و آموزش آنها شد.
روز عملیات که فرا رسید، فضای محوّطه مرکز بهداشت و مدرسه جنب آن بسیار شلوغ شده بود. سازماندهی دقیق نیروها و توزیع اسلحه و مهمّات و مواد غذایی مخصوص شب های عملیات و تدارکاتی از این دست انجام شد. حمید عسکری مسئولیت توزیع اسلحه و مهمات را بر عهده گرفت. و من توزیع مواد غذایی، انواع لباس، پتو و... را انجام دادم. آنروز تا غروب تدارک رزمندگان طول کشید. نقایص مرتفع شد. و گردان های نماز جماعت را بپا کردند.
آخرین زیارت عاشورا برگزار شد. اکبر در محوطه ی مدرسه از من خواست تا از او و بچه های دیگر چند عکس یادگاری بگیریم. این عکس آخرین تصویری است که از اکبر باقی مانده است. با فلاح هم - که یک رزمنده ی بسیار عزیز جیرفتی بود - به همراه اکبر بختیاری یک عکس یادگاری گرفتیم. فلاح در آن عملیات دستش قطع شد و به شهادت رسید.
بعد از نماز مغرب و عشاء قاسم سلیمانی به همراه اکبر محمدحسینی نقشه و برنامه ی عملیاتی را – که در پشت یک کمد فلزی چسبانده شده بود – برای نیروها تشریح کردند و آخرین توصیه ها انجام شد. عصر همان روز وانت لندکروز راننده ی جهاد جیرفت – که با وسواس زیاد از خودرواش محافظت می کرد، پشت خاکریز دهلاویه مورد اصابت یک خمپاره قرار گرفت و در آتش سوخت!؟ اواخر شب دو گردان اعزامی از کرمان عازم خط دهلاویه شدند....
دوگردان رزمنده که باساده ترین سلاحها از قبیل اسلحه کلانشینکف وآرپی جی و نارنجک وتیربار تجهیز شده بودند –باخودروهای «ایفا» وتویوتا وانت -آرام آرام به سمت خط و خاکریز دهلاویه حرکت کردند . با راهنمایی های نیروهای اطلاعات وعملیات نیروهای دوگردان درقسمتهای مختلف خاکریز مستقر شدند و با کندن سنگرهای کوچک و ابتدایی خود را ازتیر و ترکش های دشمن متجاوز در امان نگاه می داشتند.
شب عملیات بود و پشت خاکریز کاملا شلوغ بود ونیروهای رزمنده شهرهای دیگر هم در حال عبور ومرور از پشت همین خاکریز بودند. جاده پشت خاکریز دهلاویه را قبلاً آب پاشیده و روی آن قیر ریخته بودند والِّا در شرایط عادی هم عبور و مرور با سختی صورت می گرفت . گذشتن از جاده های خاکی پرتردّد بسیار سخت و دشوار بود. گاه تمام چرخ خودروها داخل خاک های پودر شده فرو می رفت و حرکت خودروها را از کار می انداخت. و باعث زحمات زیادی می شد . آن شب هم البته در بعضی از قسمت ها خاک های پودر شده وجود داشتند.
خط دهلاویه آنشب از هیچ نظم ظاهری پیروی نمی کرد. امّا در واقع همه می دانستند که اتفاقاً یک نظم کلی بر آن منطقه از جبهه حاکم است و آنهم یورش بر دشمن متجاوزی است که همچون موش های کوری زمین سوسنگرد و بستان را سوراخ کرده و در آن پناه گرفته بودند. و رزمندگان مدافع کشور وظیفه داشتند یا آنها را به اسارت گرفته و یا در سنگرهایشان مدفون کند.
گردان علی اکبر با فرماندهی اکبر محمدحسینی در واقع گردان عمل کننده بود. اکبر محمدحسینی رزمنده ای شجاع، بی باک در عین حال با احساساتی نازکدلانه – که این احساسات را در مراسم تدفین شهید اخلاقی در مزار شهدای کرمان دیده بودیم - بود که مسئولیت هجوم به دشمن را در آن شب پذیرفته بود. او با تجربه ترین فردی بود که هدایت عملیات گردان را بر عهده داشت. واین تجربه را از منطقه ی غرب کشور و بویژه در سومار کسب کرده بود.
گردان ما دومین گردانی بود که با مأموریت پشتیبانی گردان اول و با فرماندهی برادر رحیمی پشت خاکریز تا نزدیکی های صبح به انتظار نشستیم. خاکریز دهلاویه خاکریز رهایی بود و رزمندگان با تمام توان به سمت دشمن هجوم بردند. آنسوی خاکریز همه چیز در هم بود. صدای خمپاره و کاتیوشا و تک تیراندازان و رگبار مسلسل ها و فریادهای رزمندگان و تاریکی شب و فواره های خون و تکبیرها در هم آمیخته بود. داستان مبارزه ی آنهایی که در آنسوی خاکریز با دشمن درگیر بودند، روایتی ناگفتنی است. آنچه گفته می شود خردلی از یک کهکشان ایثار و فداکاری است. روایت بی نقص وقایع آنسوی خاکریزها، خواسته ای ساده لوحانه است.
وقایع آنسوی خاکریزها را خدا می داند و بس! سنگرهایی که گردان پشتیبانی (گردان ابوالفضل (ع)) در آن به کمین نشسته بودند، بسیار کوچک و غیر مطمئن بودند. سوز سرمای پائیزی تا مغز استخوان نفوذ می کرد. عدم تحرّک نیروها مزید بر علّت بود. و استخوان های بدن کاملاً خشک شده بود. برخورد انواع گلوله ها امکان بیرون آمدن را از نیروها گرفته بود. بیرون آمدن از سنگر در آن لحظات یک خطر پذیری غیر ضروری بود. مگر آنکه خمپاره ها و کاتیوشاها آنقدر در نزدیک به زمین اصابت می کرد که هر لحظه احساس می شد سنگر در حال خراب شدن است. باروت ها سوار بر اکسیژن هوا، تمام ریه ها را پر کرده بود. و در راه برگشت تارهای صوتی را به موسیقی سرفه وا می داشت. جواد ایرانمنش برای انجام کاری در نیمه های شب تصمیم گرفت به سنگر کناری برود که سکندری خورد و با صورت روی همان خاک های پودر شده فرود آمد و بخشی از خاک های پودر شده وارد ریه و گلوی او شدند که با هزار مکافات حالش را جا آوردیم و....
...نزدیکی های صبح آتش طرفین سبک تر شده بود. خستگی ناشی از چندین ساعت درگیری و آتشباری در آرامش نسبی خط مؤثر بود. نماز صبح را با دشواری و در همان سنگر و به حال نشسته بجا آوردیم. بر خلاف سبک تر شدن آتش طرفین، در پشت خاکریز دهلاویه فعالیت و تردّد شدیدی حکمفرما بود. دشمن متجاوز در نقاط مختلف جبهه ضربات شدیدی را دریافت کرده بود . و انسجام نظامی خود را از دست داده بود. صدای شنی های تانک های عراقی - که آماده ی حرکت می شدند - به گوش می رسید. صدای شلیک تک تیراندازها و مسلسل ها در هوای تاریک و روشن همچنان ادامه داشت.
در همین لحظات دستور رسید که گردان ابوالفضل حرکت کند. مقصد ما پل الوان بود. ناگهان تمام گردان که بدن هایشان کرخت و سرد شده بود به حرکت و جنبش در آمد. آرام آرام آتشباری صبحگاهی دشمن هم آغاز شده بود. خمپاره های شصت و صد و بیست خاکریز را نشانه رفته بودند. عراقی ها متخصص آتش باری های سنگین بودند و این تخصص! خودشان را در تمامی عملیاتها به رخ رزمندگان ما کشیده بودند. جمع قابل توجهی از رزمندگان ما با همین آتش باری ها مجروح و به شهادت رسیده اند. نیروهای گردان از سنگرها بیرون آمده و به خاکریز چسبیده بودند و منتظر فرمان حرکت بودند. آنسوی خاکریز جبهه ی وسیعی بود که تنها آثار دود و آتش و اصابت خمپاره ها و سایه هایی که در حال حرکت بودند و... به چشم می خورد. روشنایی خورشید به کمک آمده بود و نیروهای طرفین می توانستند وضعیت خود را دریابند.
گردان ابوالفضل حرکت کرد و پشت خاکریز با نظمی نسبی به سمت جاده آسفالته پیش می رفت. مسئولیت انتهای گردان را بر عهده گرفتم تا نیروها یکدیگر را گم نکنند. هنوز لحظاتی نگذشته بود که دو خمپاره در چند متری و درست روی سر نیروهای گردان فرود آمد. و به سرعت گردان زمین گیر شد و بلافاصله هم برخاستند و به حرکت ادامه دادند. در همان جایی که خمپاره ها فرود آمده بودند چند نفر از رزمندگان گردان همچنان روی زمین خوابیده بودند و من متعجب از اینکه چرا آنها خودشان را به صف نمی رسانند! با سرعت به سمت آنها رفتم و با عتاب از آنها خواستم بلند شده و به حرکت خود ادامه دهند که ناگهان متوجه شدم ترکش خمپاره ها بدن آنها را سوراخ سوراخ کرده و قادر به حرکت نیستند. دو نفر از آنها در جا به شهادت رسیده بودند. یکی از آنها مجروح شده بود . نام او را می دانستم . او آخشیک بود. کاری برای آنها نمی توانستم انجام دهم. تنها به بوسیدن صورتش اکتفا کردم. و آنها را به گروههای حمل مجروح و شهید سپردیم. با سرعت به حرکت خودم ادامه دادم. این بار من از گردان فاصله گرفته بودم. سرانجام به گردان رسیدم. تا جاده ی آسفالته فاصله ای باقی نمانده بود. که ترکش خمپاره به کوله آر پی جی یکی از بچه ها اصابت کرد و آتش گرفت . تا لحظاتی هم مردّد بودیم که چه باید کرد؟ کوله را بدجوری به پشتش محکم کرده بود. از طرفی هم ترس از انفجار مستولی شده بود. تا دیگران خواستند فکر چاره ای بکنند، احمد محتشم با سرعت و شجاعت به سمت آن رزمنده خیز برداشت و با آرامش و در عین حال با چیره دستی شروع به باز کردن کوله آرپی جی آن رزمنده کرد. همه هاج و واج منتظر بودند تا اتفاقی بیفتد که الحمدا... اتفاقی نیفتاد....
آرام آرام سپیدی روز بر منطقه حکمفرما می شد. تا لحظاتی قبل همه چیز سایه هایی بودند که در دور و نزدیک متحرک یا ساکن به نظر می رسیدند. سر و صداها و فریادهایی که مبهم بودند. روشنایی روز بدون هیچگونه اجازه ای خودش را تحمیل می کرد. با روشن تر شدن هوا معلوم شد خاکریز دهلاویه برای عبور نیروها و خودروها – در چند نقطه – شکافته شده اند. تلاش خودروها و لودر و بلدوزرها و نیروها از این معبرها چشمگیر بود. کمی آنسوتر در قسمت راست گردان ما، گردان علی اکبر به فرماندهی اکبر محمد حسینی شجاعانه می جنگیدند. قاسم همان شب تیر یا ترکش به کف دستش اصابت کرد. حمید چریک هم مجروح شد و او را برای مداوا به اهواز منتقل کردند. و او از بیمارستان فرار کرد و مجدداً خود را به خط مقدّم درگیری رساند. حفاظت از پل سابله در گرو ایستادگی و فداکاری گردان »علی اکبر« بود. محمد شیخ بیگ که مأموریت جابجایی مجروحین و شهدا از منطقه درگیری را بر عهده داشت، دست به ابتکار جالبی زده بود. او یک سر «برانکار» را به موتور بسته بود و سر دیگر آنرا با چرخهای کوچکی روی زمین قرار داده بود . و با شجاعت بسیار چشمگیر با موتور «مینی» خودش به وسط درگیری می رفت و مجروح یا شهید را روی برانکار می خوابند و او را با بند و کمربند یا چیزهای دیگر کاملاً مهار می کرد و با سرعت به پشت خاکریز باز می گشت و محموله خود را تحویل آمبولانس ها می داد.
پل الوان در قسمت سمت چپ خاکریز و با فاصله ای طولانی قرار داشت. در طول مسیر و نرسیده به پل آتش باری دشمن بشدت ادامه داشت. و نیروهای ارتش هم در حال پیشروی و پاسخ متقابل به دشمن متجاوز بودند.
دیدن تانکها و نفربرها و نیروهای ارتش – که در حال پیشروی بودند – قوت قلبی به بچه ها می داد. گردان در یک صف طولانی و در زیر آتش طرفین به سمت پل در حرکت بود. در همین حال سربازی را دیدم که بصورت «طاق باز» داخل یک شیار افتاده بود و تکان نمی خورد! به او نزدیک شدم. چشمهایش را باز و بسته می کرد. هر قدر از او سئوال می کردم سخن نمی گفت! و سرانجام با اصرار تنها با زبان اشاره گفت: تیر به شکم من اصابت کرده است و از دهانم خون می آید! در آن بحبوحه فوراً لباس او را بالا زدم تا آثار اصابت تیر را ببینم. اما خبری از جای تیر و خون نبود. هیچ خونی هم از دهان او بیرون نیامده بود! فهمیدم بنده خدا ترسیده و باصطلاح کُپ کرده است. او را رها کرده و به امان خدا سپردم.
گردان از میان برخوردهای شدیدخمپاره و رگبار ها به سمت پل «اَلوان» در حرکت بود و قبل از ظهر به حاشیه ی رودخانه رسید. روی رودخانه یک پل معمولی بود که احتمال حمله مجدد دشمن از آن طریق وجود داشت. با رسیدن گردان ابوالفضل و نیروهای جهادی و نیروهای جنگ های نامنظم شهید چمران راه بر نفوذ دشمن بسته شد. نیروهای شناسایی دشمن از آن سوی رودخانه مشغول جمع آوری اطلاعات از نیروهای مقابل خود بودند که با تیراندازی نیروهای خودی فاصله خودشان را بیشتر کردند.
بعد از ظهر آنروز اکثر نیروها در میان سنگرهای کوچکی که برای خودشان ایجاد کرده بودند، به استراحت مشغول بودند. آفتاب پائیزی و خستگی و بی خوابی شب گذشته این استراحت را دلچسب تر می کرد. من هم سنگری – که شبیه یک قبر کوچک بود – کندم و با کشیدن چفیه روی آن به خواب عمیق فرو رفتم که ناگهان چند نفر از بچه مرا بیدار کردند...
... وقتی علت بیدار کردنم را پرسیدم، آنها گفتند: برادر رحیمی فرمانده گردان مدتی است که جهت تأمین مهمّات پیش برادران ارتشی رفته و تاکنون هنوز برنگشته است. ظاهراً باید فرماندهی گردان را بر عهده می گرفتم. زیرا نیروهای گردان حتی از داشتن یک سنگر معمولی هم برخوردار نبودند تا بتوانند در مقابل »آتش تهیه« دشمن خودشان را حفظ کنند. غروب نزدیک می شد و باید سریعاً تصمیم می گرفتم. چند نفر از بچه را مأمور شناسایی یک خاکریز نیمه کاره که کمی عقب تر از نیروهای ما قرار داشت، کردم. و یک گروه را هم بدنبال فرمانده گردان فرستادم تا کسب تکلیف کنم. بچه هایی که برای شناسایی خاکریز رفته بودند، بازگشتند و آنجا را بهتر از پشت رودخانه تشخیص دادند و برای آنکه جان پناه بهتری داشته باشیم، به گردان، فرمان پانصد متر عقب نشینی دادم. البته از قبل گروهی از بچه های تخریب در حال برنامه ریزی برای انفجار پل بودند. نیروهای گردان قبل از غروب آفتاب در پشت خاکریز مستقر شده و مشغول کندن سنگرهای انفرادی شدند. در همین حال گروه ردیابی فرمانده گردان! هم بازگشت. آنها گفتند که فرمانده گردان در حال مذاکره و چانه زنی با ارتشی هاست.
با گرفتن نشانی به خاکریز ارتشی ها رفته و برادر رحیمی را در یک نفربر ارتشی در حال گفتگو دیدم. وقتی علت را پرسیدیم او طول کشیدن مذاکرات را علت دیرآمدنش ذکر کرد. آن شب را با مهمّاتی که از ارتش دریافت کرده بودیم، به صبح رساندیم. در طول شب جز موارد پراکنده آتش باری، دشمن تحرک خاصی از خودش بروز نداد. امّا عراقی ها طبق سنّت خودشان از صبح شروع به – بقول بچه ها - ریختن نقل و نبات می کرد.
هواپیماهای دشمن دهها بار برای شناسایی و سپس با ریختن بمب ها و... در آسمان یکّه تازی می کرد. ساعت های حدود ده صبح شدت آتش دشمن – که قصد نفوذ از این منطقه را داشت – بیشتر شد و نیروهای گردان مجبور شدند، خودشان را به خاکریز بچسبانند. تا از ترکش های بمب ها و خمپاره ها در امان بمانند. چند دقیقه ای از ریزش مداوم آتش دشمن سپری نشده بود که در فاصله ای کوتاه از خاکریز خمپاره ای به زمین اصابت کرد و در مقابل دیدگان ما ترکش آتشین و برنده قلب یک رزمنده ی بسیجی اهل زرند کرمان (شهید عرب نژاد) را نشانه رفت. و وقتی بالای سر او رسیدیم او مثل یک پرنده که مورد اصابت تیر شکارچی قرار گرفته باشد چند بار دهانش را باز و بسته کرد و در حالی که خون سرخ از قلبش فوران می زد به آرامی به سوی ابدیت پرکشید و من با همه ی غمی که وجودم را گرفته بود، عکس او را در حافظه ی دوربین جای دادم.
... عصر آنروز برای پیگیری امور تدارکات – که مأموریت اصلی من بود – به سوسنگرد بازگشتم. شهر، آرامش قبل از عملیات را از دست داده بود و نیروهای زیادی به همراه خودروها و امکانات در حال تردّد بودند. دشمن همچنان شهر سوسنگرد را با هواپیما در هم می کوبید. خبر آزادی شهر بستان همه جا پیچیده بود. مجروحان گردان علی اکبر – که به فرماندهی اکبر محمدحسینی در اطراف پل سابله در حال نبرد بودند -را به اهواز منتقل کرده بودند. تعدادی از شهیدان عملیات هم در مکان نگهداری شهیدان داخل خودروهای کانکس دار – که مجهّز به یخچال بودند – نگهداری می شدند. دو روز از آغاز عملیات گذشته بود. حدود ساعت یک بعد از ظهر بود که ناگهان اکبر محمد حسینی با یک موتورکراس و خاک آلوده به داخل قرارگاه گردان رسید و یکراست به سمت اتاق تدارکات آمد...
... با وارد شدن اکبر بچه های دیگری هم که خبر آمدن او را شنیده بودند به اطاق تدارکات آمدند. لباس هایش گلی و کثیف شده بود. رزمندگان گردان علی اکبر با بیش از چهل و هشت ساعت درگیری و مقاومت دشمن را زمین گیر کرده بودند. در مدّت کوتاهی اکبر چگونگی حمله و مقاومت نیروهایش را توضیح داد و گفت: ما باید به هر قیمتی شده است از پل سابله محافظت کنیم. و اگر دشمن بتواند بر این پل مسلّط شود به راحتی می تواند نیروهای ما در منطقه بستان را قیچی کند. علیرغم چهره ی گرد گرفته و خسته، اکبر همچنان از روحیه ای شاداب و قوی برخوردار بود. و برای ایستادگی و مقاومت در برابر دشمن هیچ تردیدی در خطوط چهره اش دیده نمی شد. او باید هر چه سریعتر به خط باز می گشت. امّا نیاز به حمام داشت و باید آخرین غسل شهادت را انجام می داد. به اتفاق با موتور به یک حمام عمومی که داخل شهر بود و همه ی رزمندگان از آن برای استحمام استفاده می کردند رفتیم. حمام بسیار شلوغ بود و صفی طولانی در کنار آن تشکیل شده بود. امّا اکبر فرصت نداشت تا در صف بایستد. با توضیحاتی که به افراد در صف می دادم به آنها گوشزد می کردم که او فرمانده گردانی است که نیروهایش در خط مقدم هستند و باید به سرعت برگردد. بهرحال با شوخی و خنده و یا ا... گویان! اکبر با چالاکی به استحمام پرداخت و با پوشیدن لباس هایی که از تدارکات گرفته بود، مجدداً به قرارگاه بازگشتیم. اکبر با خوردن مختصر غذایی - که بعنوان ناهار! در بعد ازظهر صرف کرد - بار دیگر عازم خط مقدم و میدان نبرد شد. در حالی که هیچکس حدس نمی زد که این دیدار آخرین دیدار ما با اوست. اکبر همچنان که از ما دور می شد، و آرام آرام در افق سوسنگرد محو می شد، با خودش امید و مقاومت شجاعت را به ارمغان می برد. نبود اکبر در خط می توانست باعث سستی در خط شود . حضور وجود او استحکامی غیر قابل توصیف به نیروها می داد. اکبر اسطوره ی مقاومت و ایستادگی و صبر در نبرد با دشمن بود.
گردان علی اکبر نیاز به امکانات و نیرو داشت این خواسته ها را بچه های مخابرات از طریق بیسیم دریافت کرده بودند. نیروها پس از توجیه و آمادگی فردای آن روز در گرگ و میش هوا با یکدستگاه خودرو «ایفا» به سمت خط مقدم اعزام شدند. فشار دشمن بسیار افزایش پیدا کرده بود. و مقاومت نیروهای مدافع همچنان ادامه داشت. بیشتر از دو ساعت از رفتن نیروهای کمکی نگذشته بود که پانزده، شانزده نفر از آنها را که ظاهراً مورد حمله ی خمپاره های دشمن قرار گرفته و به شهادت رسیده بودند، به عقب بازگرداندند . در آن میان شهیدان بهمن زاده که دو برادر بودند، نظرم را به خودشان جلب کرد.
بچه های واحد تعاون مشغول آماده سازی پیکر مطهر شهیدان بودند تا آنها را در سردخانه ای که از قبل آماده شده بود قرار دهند. در همین حال بود که ناگهان صدای گریه بچه ها به هوا برخاست و خبر رسیدن پیکر اکبر همه را شوکه کرد. چند لحظه بعد یک وانت از راه رسید و چند شهید را در خود جای داده بود. به اتفاق حمید عسکری و دیگر بچه ها پیکر بی جان اکبر را که آرام خفته بود با برانکارد روی زمین گذاشتیم . خنده ی ملیح و همیشگی اکبر همچنان در گوشه ی لبش هویدا بود. لباس هایش همچنان نو نوار بود و تنها بخش هایی از آن گل آلود شده بود. صورت و پیشانی اکبر هم گل آلود بود!
علیرضا هم مات و مبهوت در کنار ما ایستاده بود و اکبر را نظاره می کرد. هیچکس باور نمی کرد که اکبر به شهادت رسیده است. نه او شهید نشده بود خواب خواب بود...
....امّا نه اکبر خواب نبود! او شهید شده و پر کشیده بود. این ما بودیم که خواب بودیم! او بیدار و آگاه دست به یک انتخاب فداکارانه و کم نظیر زده بود. و پس از اصابت ترکش گداخته دشمن به همراهانش می گوید: که هیچ کس حق ندارد مجروح شدنش را به نیروهای در حال مقاومت اعلام کنند. تا آنها بدون هیچ دغدغه و سستی در مقابل دشمن ایستادگی کنند. و نیز اجازه نمی دهد که برای مداوا او را به عقب و بیمارستان نیز منتقل کنند. اکبر آگاهی کامل داشت که حضور مجروح او در آنجا (پل سابله) سرنوشت ساز است. و بدین ترتیب او سر بر سجده نهاده و تا آخرین قطره خون مقاومت کرد. و در فضای اثیری و باروتی پل سابله که با نفس های رزمندگان گرم شده بود و در هوای سرد پاییزی خوزستان روحش تنوره کشید و به اعلی علیین پرواز کرد. و برای همیشه همجواری حضرت حق را برگزید.
پیشانی منحصر به فرد اکبر را با همان لبخندی که همچنان بر گوشه ی لبش می درخشید بوسیدیم و پیکر او به همراه دیگر همراهان شهیدش رهسپار کرمان شدند.
نحوه ی شهادت علی اکبر به سرعت در محافل رزمندگان دهان به دهان نقل می شد و تحسین های همراهان و رزمندگان را در پی داشت.
علیرضا (محمد حسینی) – برادر کوچکتر اکبر – بیش از دیگران بی قراری می کرد.
چشمه های چشم او مدام اشکباران بود. او خود را تاجری مالباخته می دانست. تحمّل زندگی بدون اکبر برایش امکان پذیر نبود. آرام آرام اشک ها خشکیدند. دیگر کمتر با اطرافیانش سخن می گفت. چشمانش به دور دست ها خیره شده بود. او مجنونی شده بود که با پرتاب «بند چشمانش» به هر سو، به دنبال برگرداندن روح در پرواز علی اکبر بود. امّا...
بی تابی ها و بی قراری های علیرضا باعث شد تا او را از شهر سوسنگرد بیرون ببریم. تا شاید در گشت و گذار مناطق فتح شده –برای مدت کوتاهی هم که شده است - از یاد اکبر بیرون برود. جاده خاکی سوسنگرد- بستان بسیار شلوغ و پر تردّد بود. نیروها و امکانات کمکی در حال حرکت به سمت تنگه چزابه بودند. و از سوی دیگر مردم بومی منطقه – که در اسارت دشمن بودند – با امکانات و گلّه های گاو و گوسفند خود در حال انتقال به مناطق امن بودند. دشمن چشم بسته همه مناطق را در هم می کوبید. در طول مسیر چند نقطه از زمین که راکت هواپیماهای دشمن به آنجا اصابت کرده بود، گودال های پر آبی را تشکیل داده بود. میدان های مین در اطراف جاده همچنان خودنمایی می کرد. تا جایی که نیروهای خودی دشمن هم به دام آن میادین افتاده بودند. سنگرهای دشمن آنچنان بر سر آنها خراب شده بود و نیروهایش درون آنها مدفون شده بودند که گویا هزاران سال است که آنها در خاک خفته اند! بوی تعفّن جنازه های دشمن در فضا پراکنده بود. و برای دفن آنها در نزدیکی های شهر سوسنگرد گورستان مخصوص جنازه های بعثی ها از قبل آماده شده بود.
با انجام عملیات طریق القدس – که فتح شهر بستان و آزادی سوسنگرد از تیررس دشمن را در پی داشت – محور ارتباطی دشمن در شرق و غرب جبهه هایش قطع شد.
تنگه چزابه آخرین منطقه ای بود که نیروهای ما در مقابل دشمن صف آرایی کرده بودند. و رمل های داغ و خونین چزّابه آبستن حوادثی بود که بعد از عملیات طریق القدس در تاریخ دفاع مقدس مردم ایران به یادگار ماند.
نیروهای عمل کننده و درگیر با دشمن آرام آرام منطقه را ترک کردند و نیروهای تازه نفس جایگزین آنها می شدند. آخرین داغی که بر دل ما ماند شهادت برادرمان مهاجرانی بود که در یک عملیات شناسایی دشمن در مناطق تازه استقرار یافته، پیشانی اش سرخگون شد و در صف شهیدان جا خوش کرد و ما را در غم خود گرفتار کرد.
